نفرت عبید زاکانی از اهالی دین
درباره چرایی نامگذاری موش و گربه از طرف عبید، جای دیگه ای ندیدم چیزی مطرح بشه. با مطالعاتی که داشتم متوجه شدم شخصی به نام خواجه عماد فقیه کرمانی (درگذشته 793 ه.ق) یکی از خانقاهدارانی بود که شاه شجاع (متولد 733 ه.ق) به او اعتقاد زیادی داشت. شیخ هرگاه نماز میخواند گربه او هم اقتدا میکرد و شاه شجاع این را حمل بر کرامت شیخ میکرد.[1]
احتمالاً عبید زاکانی هم در نوشتن رساله «موش و گربه» متأثر از همین روایت بوده. در اون زمان نقل کرامات مشایخ نقل محافل بوده ولی همه اینها احتمال هست و شاید درست نباشه.
نکته اینه که عبید نظر خوشی به صوفیان نداره. بعضیا فکر می کنند عبید فقط با فقها مشکل داشته در صورتی که تیغ نقدش همه جامعه مذهبی رو در بر می گیره. درباره فقها که در آثارش از جمله اخلاق الاشراف و هزلیاتش اشارات مستقیمی داره:
مثلا واعظ را اینگونه تعریف میکند: «آنکه بگوید و نکند»[2] ائمه جماعات را نمازفروش میداند[3] درباره قاضی که از طبقه علما هست میگه همه او را نفرین میکنند و چشم قاضی را به ظرفی تشبیه میکند که هیچ چیز آن را پر نمیکند.[4] در جای دیگه ای میگه:
«قاضیان و اتباع ایشان به واسطه اینکه به عصیان و تزویر و مکر و تلبیس و حرام خوارگی و ظلم و بهتان و نکته گیری و گواهی به دروغ و حرص و ابطال حقوق مسلمانان و طمع و حیلت و افساد در میان خلق و بی شرمی و اخذ رشوت موصوف بوده و در دیوث هم این خصال مجبول است...»[5]
از این واژه ها مثل دیوث و حروم زاده بی پرده استفاده می کنه طوری که انگار عقده ای از این طبقه به دل داشته. اوج نقدش هم اینه که «تخم به حرام اندازید تا فرزندان شما فقیه و شیخ و مقرب سلطان باشد»[6]
اما درباره صوفیان هم همونطور که عرض شد در جاهای مختلف اشاراتی داره. از جمله:
آه از این صوفیان ازرق پوش / که ندارند عشق و دانش و هوش[7]
یا در جایی دیگه صوفیان رو مفت خوار[8] می دونه (مثل همون گربه در موش و گربه
)
به طور کلی مذهب رو نه عامل فساد فردی و جمعی بلکه عامل فساد در حکومت هم میدونه:
«هلاکوخان را چون بغداد مسخر شد جمعی را که از شمشیر باز مانده بود بفرمود تا حاضر کردند، حال هر قومی را باز پرسید چون بر احوال مجموع واقف گشت گفت از محترفه[9] ناگزیر است، ایشان را رخصت داد تا بر سر کار رفتند. تجار را مایه فرمود دادن تا از بهر او بازرگانی کنند. جهودان را فرمود که قومی مظلومند به جزیه از ایشان قانع شد. مخنثان را به حرمهای خود فرستاد. قضات، مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و قلندران و شاعران را {جدا کرد} و فرمود که اینان در آفرینش زیادتاند و نعمت خدای به زیان میبرند. حکم فرمود تا همه را در شط غرق کردند و روی زمین را از خبث ایشان پاک کرد. {به همین دلیل} حدود 90 سال پادشاهی در خاندان او قرار گرفت تا اینکه ابوسعید را دغدغه عدالت در خاطر افتاد. {همین باعث شد} ظرف مدت کوتاهی ایلخانان منقرض شدند.»[10]
موش و گربه جمع همه این نظرات هست که در قالب یک داستان رمزی بیان میشه. باید شرایطی که در اون، این جملات بیان شده در نظر گرفته. دوره فترت بین ایلخانی و تیموری دوره ای هست پر از تنش و فقر و فساد و تباهی. دوره ای که کشور پاره پاره شده و هر کس داعیه ای داره و اگه کسی گرگ نباشه، لاجرم در این جامعه دریده خواهد شد. ادبیات عبید حاصل چنین دوره ای هست. حافظ هم همین نقدهای عبید رو داره چون او هم می بینه که به نام دین چه کارها می کنند. توی پرانتز، چیزی که درباره حافظ عجیب به نظر می رسه اینه که چطور تونسته در چنین جامعه ای اشعاری به این لطافت بگه. آیا این نشون دهنده روح بزرگ این مرد نیست؟
[1] معصوم علیشاه، طرائق الحقایق، 681-680.
[2] زاکانی، هجویات و هزلیات، 142.
[3] زاکانی، هجویات و هزلیات، 145.
[4] زاکانی، عبید، هجویات و هزلیات (تبریز، انتشارات ابن سینا، ۱۳۴۷)، 142-141.
[5] زاکانی، اخلاق الاشراف، 180-178.
[6] زاکانی، هجویات و هزلیات، 133.
[7] زاکانی، هجویات و هزلیات، 83.
[8] زاکانی، هجویات و هزلیات، 143.
[9]. پیشه وران و صنعتگران.
[10] زاکانی، اخلاق الاشراف، 112-111.
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...