فاجعه و فاتحه تاریخ در دانشگاه آزاد اسلامی
هدف از ارائه این یادداشت، ثبت برخی تجربیات برای مخاطب آینده است که یا شخصاً می خواهد از آن استفاده کند و یا به قصد آسیب شناسی و ریشه یابی نارسایی های دانش و دانشگاه در ایران به آن رجوع خواهد کرد. هیچ غرض و کینه ورزی در کار نیست و به همین دلیل از ذکر نام کامل افراد خودداری می شود تا آبرویی از کسی نرود؛ هرچند این جماعت به قدری بی آبرو هستند که نیاز به این امور نیست. البته تا همین لحظه درباره انتشار این مطالب دودل بودم ولی دیروز خبر خودکشی یک دانشجو باعث شد تردید به دل راه ندهم زیرا من نیز به شرحی که خواهم آورد جداً در فکر خودکشی بودم. درباره این دانشجوی دانشگاه تهران گفته میشود که استاد برای ثبت نام یک فرد که هیچ ارتباطی با مقاله ندارد، پافشاری میکند اما دانشجو نمیپذیرد. دانشجو به استاد میگوید اگر از ثبت نام آن شخص خودداری نکند، به خودش آسیب میرساند که با ادامه بحث با استاد، متاسفانه این دانشجو اقدام به خودکشی میکند. نوشته حاضر اندکی از خشم و احساس آن روزهای من را برملا نمی کند اما قصد دارم کمی درباره آن بنویسم:
آغاز یک سقوط
روز اولی که رفتم رشته «تاریخ» کلی شوق و ذوق داشتم ولی خیلی نگذشت که همه چیز عوض شد. آن روزها فکر می کردم اساتید تاریخ خیلی آدم های خاصی هستند. اصولاً من از رشته ای دیگر آمده بودم تا در تاریخ، گمشده ام را پیدا کنم. یعنی با یک میل درونی برای کشف حقیقت آمده بودم. اما دیری نپایید که همه آمال و آرزوهایم نقش بر آب شد. مشخصاً می خواهم کمی درباره دانشگاه آزاد واحد شبستر حرف بزنم. تمام اعتبار آن دانشگاه 2 استاد پیشکسوت به نام های دکتر آلیاری و دکتر اصفهانیان بود که در مقطع دکترا تدریس می کردند. دکتر اصفهانیان از انگلستان مدرک داشت. استادیاران جوان تری هم در مقاطع پایین تر تدریس می کردند که ما کاری به آنها نداشتیم. یک روز متوجه شدیم آن 2 استاد در اقدامی غیرمنتظره استعفای خود را تحویل رئیس دانشگاه داده اند. (نامه های گلایه آمیز آنها اکنون در بایگانی دانشگاه موجود است.) از طریق یک واسطه متوجه شدیم این کار که بی شباهت به یک کودتا نبود، زیر سر همان اساتید مقاطع پایین تر است تا با اخراج آنها خود بتوانند در مقطع دکتری تدریس کنند. (دکتر آلیاری چند سال پس از این واقعه درگذشت.) بعد از رفتن این اساتید پیشکسوت، گروه تاریخ دچار بحران و اختلافات داخلی شد تا جایی که دکتر ش.س که از گذشته نیز گیس کِشی هایی با همکاران خود داشت، علناً و با خشونت کلامی آنها را تخریب می کرد. پیشتر در طی امتحان جامع برخوردهای لفظی شرم آور بین آنها را دیده بودیم. این اختلافات تنها به درگیری فیزیکی منجر نمی شد وگرنه چیزی از دعواهای خرس خاله ای و کوچه بازاری کم نداشت. مثلاً زمان امتحان جامع، در حالی که ما پشت درب سالن بودیم صدای فحاشی آنها به گوش می رسید (بین دکتر م.ص و دکتر م.ق در حضوراساتید پیشکسوت آقایان دکتر آلیاری و دکتر اصفهانیان). حتی حرمت بزرگتر را نگه نمی داشتند. بعدها نیز یک درگیری دیگر بین دکتر م.ص و دکتر ش.س در گروه اتفاق افتاد تا ثابت کند ما با یک چاله میدان طرف هستیم نه یک دانشگاه.
پایان نامه ما خورد به این جماعت فرصت طلب که نام استاد جامه ای گشاد بر تن آنها بود. زیاده خواهی استادیاران در بدست گرفتن اختیارات و کرسی های بالاتر و خروج اساتید پیشکسوت از دانشگاه باعث شد یک ترم را در بلاتکلیفی بگذرانیم. ما که پایان نامه های خود را با دکتر آلیاری و اصفهانیان برداشته بودیم به دلایلی نظیر ناآگاهی و صرفه جویی در زمان و... تعجیل به عمل آورده و تمکین کردیم. اینجا بود که دکتر م.ک و دکتر م.ص و دکتر م.ق شدند استادان راهنما و مشاور ما. البته برای من استادی از دانشگاه تبریز گرفتند که بعد درباره او صحبت خواهم کرد. حتی موضوع رساله هم تحمیلی بود و هیچ قرابتی با آن نداشتم که همین مسئله باعث شد سال ها در حین انجام کار زجر بکشم. من که ابتدا از شوق تحصیل در مقطع دکترا سر از پا نمی شناختم و حتی در کنار آرامگاه شیخ محمود شبستری خانه ای اجاره کرده بودم، حالا سرخورده و ناامید به شهرم باز می گشتم در حالی که دستم خالی بود. امروز وقتی به جدیت خودم در آن زمان فکر می کنم، به سادگی خودم می خندم.
پایان نامه
ما مجبور بودیم در چنین جو پرتنشی پایان نامه کار کنیم. از سال هایی صحبت می کنم که جوانی من را از من گرفت و هیچ چیز جز حسرت به من نداد. سال هایی که در تنهایی محض سپری شد، در بی خبری و انزوا... من حتی نمی دانستم که موضوع پایان نامه می تواند نقشی در آینده ام داشته باشد و یا برای برخی ارگان ها مفید باشد. هیچکس مسئولیتی نسبت به آینده ما احساس نمی کرد. اینها مصادف شد با بی پولی و فقر و افسردگی. یک سال کار کردم و پایان نامه را گذاشتم کنار ولی در تمام آن مدت حتی یک کدام از اساتید راهنما و مشاور خبری از من نگرفت. انگار همه من را رها کرده بودند تا شاهد سقوطم باشند. هر دقیقه منتظر بودم یکی از دانشگاه به من زنگ بزند. فشار روانی امانم را بریده بود. احساس بازنده بودن داشت تمام وجودم را می خورد.
به دلیل دوری راه خیلی کم می توانستم به دانشگاه سر بزنم ولی وقتی می رفتم، اول از هر چیز، قبل از حرف زدن و قبل از نفس کشیدن ابتدا باید تسویه حساب می کردم. همیشه با سری شکسته به آن حسابداری لعنتی و همان جایی که فقط به خودی ها وام می دادند می رفتم و به هزار التماس هزینه ها را قسط بندی کوتاه مدت می کردم تا بعد تازه بتوانم در دانشگاه راه بروم. یادم هست در قسمتی از نامه ای که آن زمان به رئیس دانشگاه نوشتم آوردم: هر ترمی که می گذرد عوایدی برای اساتید دارد و خسرانی برای ما. فقط چشم امید به وام می توانست کورسوی امیدی برای ما باز نماید که البته این امید همیشه با این جمله تکراری از طرف مسئول وام دانشگاه (چاوشی) به یأس تبدیل می شد: "بودجه نداریم." آیا وزارت، بودجه ای مقرر نمی کرد یا این بودجه ها می آمد ولی در جاهای دیگری خرج می شد؟ انتقادات به مسئولان دانشگاه منتقل می شد اما متأسفانه یا کلاً پاسخی نمی دادند و یا به گروه تاریخ ارجاع می دادند که باعث می شد موضع اساتید گروه تاریخ نسبت ما سخت تر شود. از این رو برخی دانشجویان (که نام دانشجو برازنده آنها نبود) مخالف انتقاد بودند. من می دانستم که اگر این مشکلات اگر سربسته بماند و کسی به آن رسیدگی نکند عامل سرخوردگی هایی می شود که بعد باید از کف خیابان آن را جمع کرد. همیشه از خود می پرسیدم این تعداد دکترای تاریخ برای چه؟ آیا برای تامین هزینه دانشگاه باید به صورت افسارگسیخته دانشجوی دکترا جذب کرد؟ این ناکارآمدی نیست؟ آینده ما مهم نیست؟ از یکی از استادیاران تازه به دوران رسیده شنیده شده که این بلاها را ما نیز از سر گذرانده ایم. در واقع تلویحاً اشاره می کرد که چون ما این وضع را داشته ایم شما نیز باید داشته باشید. آیا از این منطق آسیب زا تر می توان یافت؟ چون به شما تجاوز شده به نفرات بعدی نیز باید تجاوز شود؟
یک بار از سر استیصال به رئیس دانشگاه گفتم: کاش می دانستیم اینجا چه خبر است؛ کاش می دانستیم تا نمی آمدیم، کاش راهی برای بازگشت بود، خانواده ام را بیچاره کردید، خودم را بیچاره کردید، همه امیدها و آرزوهایم از بین رفت، همه نقش بر آب شد. من حتی به واحد تهران مرکز رفتم و به بازرس ها گفتم چه تبعیض و فسادی آنجا حاکم است ولی رسیدگی نشد. من حتی به دیوان عدالت اداری مراجعه کردم تا از خود دانشگاه آزاد شکایت کنم، گفتند دانشگاه آزاد مستقل است و شکایت از آن شامل حال ما نمی شود. واژه های استقلال و آزادی سالهاست در دانشگاه آزاد لجن مال شده اند. شاید باورتان نشود ولی من حتی به دادگاه مراجعه کردم تا از مسئولین دانشگاه شکایت کنم. یک روحانی قاضی نما من را به سخره گرفت. به نماینده مجلس نامه زدم و گفتم اگر به کارم رسیدگی نشود در صحن دانشگاه خودسوزی می کنم و واقعاً آن زمان به لحاظ روانی این پتانسیل را داشتم که خودم را از بین ببرم. روزی نبود که به خودکشی فکر نکنم. هیچ آینده ای برای خودم متصور نبودم.
داستان این شکایت ها مربوط به مقاله ای بود که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد.
کم کم به دفاع نزدیک می شدیم در حالی که هر لحظه اش صدسال بود. فرسایش این سال ها به قدری زیاد بود که توان گفتن ندارم. آن اواخر یادم هست برای رئیس دانشگاه نوشتم:
بیش از یک ماه است که از تأیید رساله دکتری اینجانب توسط اساتید می گذرد اما اقدامی جهت انجام پیش دفاع و دفاع اصلی صورت نگرفته است. این در حالی است که استاد راهنما (خانم م.ک) هر بار عنوان می کنند در حالی پیگیری هستند اما در عمل به توضیحی که ذکر می گردد وضعیت بدتر می شود. مقدمتاً باید بگویم مدیرگروه (خانم م.ق) نیز نه تنها عجله ای برای هماهنگ کردن ندارند بلکه سنگ اندازی نیز می کنند. در این میان حتی "ماه رمضان" نیز دستمایه ای برای بهانه تراشی شده است. از طرف دیگر قصد دارند مسئولیت دانشجویان جدید را نیز برای پایان نامه قبول کنند و با یک تیر، دو نشان بزنند در حالی که دانشجویان قبلی هر لحظه در خسران مادی و روحی به سر می برند.
ماجرای مقاله
مقاله مستخرج از رساله را برای هرجا می فرستادم رد می شد. پس از گذشت چند سال توقف باورنکردنی، طی نامه ای به رئیس دانشگاه نوشتم:
در حال حاضر دلیل معطلی ما مقاله است. شاید شما به سیستم مافیایی پژوهشنامه های کشور بیش از ما آگاهی داشته باشید. با این وجود برای آن اندک پژوهشنامه های سالم هم پیشنهاد بنده این است که کاری جمعی ارائه دهیم. برای تدوین یک مقاله خوب، نیاز هست جای یک فکر(دانشجو)، سه فکر دیگر جمع شوند(راهنماها و مشاور) و یک مقاله درجه یک تدوین گردد؛ طوری که داور پژوهشنامه قادر نباشد آن را رد کند. پیشنهاد دادم هر سه استاد جلسه ای تشکیل دهند، بنده از شهرم بیایم و با هم درباره مقاله های مستخرج صحبت کنیم و...
خانم دکتر م.ک از این جور نامه ها بدش می آمد. وقتی خبرش رسید با بی میلی گفت: خودتان هماهنگ کنید. ما چگونه می توانستیم هماهنگ کنیم؟ پس کار مدیر گروه چیست؟ کسانی که در دانشگاه آزاد تحصیل کرده اند می دانند اساتید تنها به خواندن چکیده و مقدمه و ذکر ایرادات ویراستاری کفایت می کنند و از انجام هر نوع همکاری علمی با دانشجو پرهیز می نمایند! یکی می گفت چون سوادش را ندارند. شاید درست می گفت ولی شاید هم به مفت خواری عادت کرده اند. به هر حال مقاله ای که فقط یک نفر روی آن کار می کند و سه نفر دیگر فقط اسم شان روی آن است اگر رد شود چه جای گلایه؟ این مشکلات باعث می شود ما نه تنها پشت در دانشگاه بلکه پشت دبیرخانه پژوهشنامه ها صف کشیده و دست به دعا برداریم که فرجی شود. پناه به خدا از سیستم ناکارآمد فاسد.
یک نکته داخل پرانتز:
در دوره کارشناسی ارشد، به دلیل نیمچه تخصصی که در بحث طراحی سایت داشتم، کار سایت پژوهشنامه تاریخ را به من سپردند. («پژوهشنامه تاریخ» دانشگاه آزاد بجنورد) در طی یک سال ده ها مقاله دانشجویی از سرتاسر کشور به پژوهشنامه ارسال شد ولی رسیدگی نمی شد. سرپرست پژوهشنامه دکتر ا.ا. بود که اصلاً مقالات را نگاه نمی کرد چه رسد به اینکه در پروسه داوری قرار دهد. با اینکه به من ربطی نداشت ولی یک بار به عنوان دانشجو خودم را در جایگاه پرسش قرار دادم. از ا.ا پرسیدم چرا به این همه درخواست پاسخ نمی دهید؟ حداقل بگویید مقاله رد شده که این بنده های خدا اینقدر معطل نشوند. گفت کاری نداشته باش اینها همه را ذخیره کن شاید جایی به درد بخورد. نمی دانم شوخی می کرد یا جدی بود! ولی وقتی کسی که تمام هیکلش با پول دانشجو درست شده چنین رویکردی دارد انتظار اخلاق از چه کسی می رود؟ کسی که کتاب ها نوشته و بر کرسی های استادی نشسته وقتی دانشجو را شیء می پندارد چه امیدی به بقیه است؟ همیشه نام همکاران و هم صنفی های خودشان روی صفحه نخست این نشریه جلب توجه می کرد که اساتید دانشگاه آزاد شبستر هم از آن جمله بودند. این است که من از واژه مافیا برای توصیف این سیستم استفاده می کنم.
بعد از گذشت چند سال بالاخره به هزار التماس مقاله ام در یک نشریه علمی پژوهشی چاپ شد اما مشکل تازه ای برایم پیش آمد که مانع از دفاع من می شد. شرح این مشکل را در نامه ای چنین نگاشتم:
به استحضار می رساند اینجانب دانشجوی دکترای تاریخ / ایران بعد از اسلام در دانشگاه آزاد اسلامی واحد شبستر به دلیل اجحافی که در حقم شده روند اداری دفاع از رساله ام به بن بست خورده است. این یک مسئله حقوقی است که قبلاً در نامه ای به شرح زیر برای وزارت محترم علوم ارسال شده و ایشان به سازمان مرکزی دانشگاه آزاد ارجاع داده اند.
بسمه تعالی
مدیر کل امور برنامه ریزی آموزش عالی؛
جناب آقای دکتر آهنچیان
در آستانه دفاع از پایان نامه با مسئله ای مواجه شدم که به دلایل حقوقی و قانونی، رفع و رجوع آن تنها در ید اختیار وزارت محترم می باشد. اینجانب به منظور دفاع از رساله، موفق به اخذ تاییدیه یکی از مقالات مستخرج شدم. نام پژوهشنامه در لیست مورد تایید وزارت (سال 97) موجود می باشد و علی القاعده با آن می توانم از رساله خود دفاع کنم اما مسئله ای که پذیرش این مقاله(توسط دانشگاه) را با مشکل مواجه کرده است وجود بخشنامه ای سراسری(از طرف سازمان مرکزی دانشگاه آزاد) است که طی آن در مقاله هایی که برای دفاع از پایان نامه دکترا تدوین می گردند علاوه بر ذکر نام دانشجو، لزوماً باید نام 3 نفر دیگر اعم از: استاد راهنمای اول و دوم و استاد مشاور قید گردد، در غیر اینصورت دانشجو قادر به انجام مراحل دفاع نخواهد شد. این در حالی اتفاق می افتد که در منشور قانونی پژوهشنامه مذکور، شرط چاپ مقاله، درج نام دو نویسنده عنوان شده است و اینجانب ناگزیر از تن دادن به آن شده ام. بدین جهت خواهشمندم جهت ابهام زدایی نسبت به اصلاح بخشنامه اقدام فرمایید تا بتوان با دو نویسنده هم دفاع کرد. این به عدالت هم نزدیک تر است چراکه عملاً دو استاد نامبرده نقشی در تدوین مقاله ندارند.
مشخصات پیگیری این نامه در وزارت علوم به شرح زیر می باشد:
شماره نامه: 206882/21
کد رهگیری: 7911383
مشخصات پیگیری این نامه در دانشگاه آزاد به شرح زیر می باشد:
شماره نامه: 53173/73
این تقاضا بعد از جابجایی های مکرر سرانجام به دست دانشگاه شبستر رسید اما در آنجا متوقف شد. این مسئله گواه وجود یک بوروکراسی ناکارامد است که ثابت می کند دانشگاه آزاد در کلیت خود برنامه ای برای رفع موانع قانونی ندارد. پیشتر عنوان کرده بودند باید رضایت کتبی از استاد راهنمای دوم و استاد مشاور(کسانی که نامشان در مقاله نیامده) گرفته شود. این در حالی طرح گردید که در حیطه قوانین دانشگاه آزاد چنین ادعایی اصولاً محلی از اعراب ندارد و تبصره ای خودخواسته بر قانونی نانوشته است. از طرفی حرمت دانشجو زیر بار التماس به دو استاد مذکور لکه دار می شود و در نهایت هم رضایت نخواهند داد (که این اتفاق برای بنده افتاد).
وزارت محترم علوم با نشان دادن بخشنامه سراسری که تصویر آن در زیر موجود است مرا محق دانستند که از پایان نامه ام دفاع کنم پس چرا دانشگاه آزاد در مواجهه با تضاد و مغایرت در قوانین خودش، جای ترمیم آن به پیچاندن مسئله روی می آورد؟ اگر قرار نبود با این پژوهشنامه بتوان از رساله دفاع کرد چرا دانشگاه آزاد فهرستی را در اختیار دانشجو قرار می دهد که نام این پژوهشنامه در آن هست؟(فهرست وزارت علوم) گناه من چیست که به خاطر ضعف قانونی و مدیریتی در این سازمان باید تاوان پس بدهم؟ در صورتی که به این نامه ترتیب اثر داده نشود و آن بخشنامه نحس تغییر نکند اقدام به خودسوزی در دانشگاه آزاد خواهم کرد.
درباره دکتر ش.س:
خانم ش.س که می گفتند از همه آنها باسوادتر است شخصی جویای نام بود که برای تثبیت جایگاهش، از تخریب دیگران ابایی نداشت. این دیگران می توانستند اساتید، دانشجویان و حتی پرسنل دانشگاه باشند. در آزار و اذیت دانشجو شهره خاص و عام بود و در حاشیه سازی، استادی مسلم. از طنزهای روزگار این بود که چنین شخص جامعه ستیزی برای درس جامعه شناسی تاریخی می آمد. جامعه شناسی تاریخی از آن درس هایی بود که من به خاطرش وارد مقطع دکترا شدم اما با چرک نویس های شوهر ش.س که آن را به نام جزوه به ما قالب می کرد، شوق و ذوقم تباه شد. در کلاس، بعد از حرف های همیشگی، برای دانشجویان وقت کنفرانس تعیین می کرد. آیا ما آمده بودیم مقطع دکترا تا کنفرانس بدهیم؟ امروز که به آن فکر می کنم می بینم آنجا فرقی با کودکستان نداشت. اهداف همه کودکانه بود. ش.س در سودای دانشیاری می سوخت. نمی دانم به آن رسید یا نه ولی حتی اگر «استادتمام» باشی اما اخلاق نداشته باشی، یک دینار نمی ارزی. یادم هست می گفتند می خواهد مثل خانم «شیرین بیانی» در عرصه تاریخ ماندگار شود. بعد از خواندن این همه تاریخ، هنوز نمی دانست راز ماندگاری انسان ها در تاریخ، اخلاق است.
فقط جامعه شناسی تاریخی نبود. واحدهای درسی مهم دیگر نیز به همین منوال سپری می شد. یادم هست یک بار به رئیس دانشگاه نوشتم:
ریاست محترم دانشگاه آزاد شبستر
ابتدا قصد بر آن بود نامه ای به آقای دکتر اردکانی (معاون پژوهش و فناوری دانشگاه آزاد اسلامی) ارسال شود که متأسفانه رد و نشانی از ایشان یافت نشد. قصد داشتم خطاب به ایشان بنویسم: کاری که شما با دانشجویان می کنید فرقی با ساقط کردن اتوبوس دانشجویان در واحد علوم و تحقیقات ندارد. اما حالا که عجالتاً قرعه به نام جنابعالی افتاده قصد دارم ابتدا اجمالاً نقدی به نحوه آموزش در مقطع دکترای واحد شما وارد کنم و سپس درخواستی را مطرح نمایم. بعد از اینکه از کلاس های درس فارغ شدم به دلیل دغدغه ای که داشتم خود را درگیر تحقیق و تفحص کرده و تمامی واحدهایی که در دانشگاه آزاد شبستر گذرانده بودم، به صورت خودکفا مجدداً فرا گرفتم. به این منظور پای درس اساتید دیگر نشستم و سرجمع به این نتیجه رسیدم که دانشگاه آزاد شبستر نه تنها چیزی به دانش ما اضافه نکرده بلکه کلاه گشادی هم به سر ما گذاشته است. مشخصاً درباره دروس "روش تحقیق"، "فلسفه تاریخ" و "جامعه شناسی تاریخی" عملاً تفاوتی با دوره کارشناسی و نهایتاً ارشد دیده نمی شود. کلاس ها در کمال خونسردی محدود به ارائه تحقیقات توسط خود دانشجو می شدند و استادان حرفی برای گفتن نداشتند. این یک فاجعه است. چند روز پیش به یکی از دوستان گفتم پس این همه هزینه ای که کردیم برای چه بود؟ برای اینکه ورودی های جدید و دیگرانی چون بنده به این حسرت بی انتها دچار نگردند جسارتاً قصد دارم راهکاری ارائه دهم.(فکر می کنم به عنوان یک دانشجو این حق را داشته باشم) نظر بنده این است که هر کدام از دروس نامبرده در حد 2 یا 3 جلسه توسط یک استاد پروازی برجسته تدریس شوند. اگر مخارج این کار زیاد است حداقل گروه تاریخ، دانشجویان را به درسگفتارهای ضبط شده ایشان ارجاع دهند. والله برکات این کار بیشتر از چرت زدن در آن کلاس های سطح پایین است کما اینکه در شخص من بیشتر مؤثر افتاد. مثلاً درباره درس فلسفه تاریخ به درسگفتارهای دکتر ملکیان و دکتر سروش مراجعه کردم و...
البته تقصیر ش.س نبود. مقصر اصلی، سیستم معیوبی بود که چنین کرسی هایی را نصیب چنین اشخاصی می کرد و نخبه ها را از کشور فراری می داد. یادم هست دکتر م.ق به دلیل اعتراضی که به شیوه مدیریت گروه داشتم از ادامه کار (پایان نامه) با من انصراف داد و من ناچار سراغ ش.س رفتم. (از ترس عقرب جراره به مار غاشیه پناه بردم.) فکر می کنید چه برخوردی داشت؟ از طرفی به من می گفت آماده است و از طرفی به مدیر امور دانشجویی زنگ می زد و بدگویی من را می کرد در حالی که همان زمان وقتی بیرون آمدم و خودم به او زنگ زدم لحنش تغییر کرد. ما با آدم های بزدلی طرف بودیم که تمام زورشان، ترور شخصیت ما بود. برخی دانشجویان ترجیح می دادند سکوت کنند که ناشی از نجابت یا مصلحت اندیشی آنها بود؛ اما من معتقد بودم جایی باید نیشتری زد تا باد آنها خالی شود.
درباره دکتر م.ق:
م.ق کاراکتری ماه زده و مجنون داشت و دچار نوعی مازوخیسم و یا سادیسم (لذت بردن از درد کشیدن دانشجویان) بود. سوادش در حدی بود که وقتی به جمله ای می رسید که کمی سنگین بود می گفت این جمله را چون مد روز است به کار بردی! برای پیش دفاع به من اطلاع داد بیایم ولی وقتی 1500 کیلومتر را پیمودم زیر حرفش زد و من برگشتم، یک روز بعد از اینکه رسیدم دوباره اطلاع داد بیا. گاهی م.ق پیام هایش را از طریق یکی از دانشجوها منتقل می کرد که بعد از فارغ التحصیلی گفتند مخبر اطلاعات است. در این رابطه مطمئن نیستم ولی با توجه به اینکه این شخص دارای استعداد تحصیلی پایینی بود ولی از همه زودتر دفاع کرد این گمان تقویت می شود. اگر اینطور بوده باشد هدفی جز حذف دانشجویان منتقد نداشتند. یکی از حربه های آنان بازی با روان دانشجو بود. اگر آنها در افکار شما ذره ای ضدیت با نظام می دیدند هر کاری برای بازداری شما از تحصیل و زمین زدن تان انجام می دادند چنانچه با یکی از دانشجویان که از قضا با دکتر آقاجری برداشته بود، کاری کردند که انصراف دهد. بار دوم همین شخص به من اطلاع داد به دانشگاه بروم. می خواستند با انجام نقشه ای فشار روانی من را به حداکثر برسانند. این بار نیز رفتم. به م.ق اطلاع دادم یک نسخه از پایان نامه را برایتان ایمیل کرده ام. گفت به ایمیل دسترسی ندارم و باید پرینت شده بفرستی. داستان از اینجا شروع می شود. پایان نامه را با آن حجم زیاد پرینت زدم و گفتم آماده است. گفت بفرست آدرس منزل مان. من شبستر بودم و منزل او تبریز بود. مجبور شدم تاکسی بگیرم و پایان نامه را برای او ارسال کنم. تاکسی ساعت 9:30 شب به درب منزل او رسید ولی هرچقدر در زد کسی در را باز نکرد. تماس گرفتم گفتم راننده پشت در است لطفاً باز کنید. گفت الان دیر است بچه من خوابیده و من نمی توانم در را باز کنم. گفتم لطفاً... راننده پشت در منتظر است. گفت چرا انقدر دیر فرستادی؟ (ساعت 9:30 شب)!!! راننده دائم به من زنگ می زد و من به خودم می پیچیدم. در نظر داشته باشید که فقط یک روز وقت داشتم وگرنه جلسه به ترم بعد می خورد و خودتان از هزینه های سرسام آور دانشگاه آزاد و رفت و آمد مطلعید. آخرسر به راننده گفتم پایان نامه را مقابل درب منزل ایشان بگذار تا صبح یا همسایه ها بردارند و یا زباله گردها برای آتش شب شان استفاده کنند، اینطور به ثواب هم نزدیک تر است و حداقل این پایان نامه به دردی خورده است. آنقدر عصبانی شدم که روز بعد رفتم سر رئیس دانشگاه داد کشیدم. جلوی همه پرسنل در حیاط دانشگاه سرش داد زدم و گفتم تقصیر توست. این بلاها را سر بقیه دانشجویان هم آوردند تا جایی که یکی از همدوره ای ها معاون پژوهشی را تهدید به مرگ کرد. یکی دیگر از بچه ها سکته قلبی کرد و آن دیگری رفت و عطای دانشگاه را به لقایش بخشید. من انصراف دادم ولی مورد موافقت مدیر آموزش قرار نگرفت. کاش انصراف من را قبول می کردید دکتر حسینقلی زاده. البته خود دکتر حسینقلی زاده را هم که به فکر دانشجو بود برنتابیدند و سرنگون کردند.




دکتر م.ص
درباره رابطه ها صحبت کردم. م.ص استاد برقراری این نوع از رابطه ها بود. اصلاً ش.س می گفت او با رابطه و رانت آمده بالا و استاد شده. این روابط، تنها بین الاستادی نبود بلکه دانشجوها را هم شامل می شد منتها من چون در دایره متصل ها نبودم پس جایگاهی نزد او نداشتم. او وقت خود را برای امثال من که فقط از روی عشق، تاریخ می خواندم صرف نمی کرد و در آن 4 سال یک بار هم حال من را نپرسید. این در حالی بود که در آن سال ها سفرهای ترکیه اش قطع نشد و یک بار هم از خود نپرسید دانشجویانم کجایند؟ همان دانشجویانی که هزینه سفرهای او به ترکیه را می پرداختند. البته یک بار به شهر ما آمد ولی همانطور که گفته شد ما در حلقه وصل نبودیم و این دهن کجی ها، یک جور بی احترامی بود که حس پوچی را در دانشجوی حساسی مثل من تشدید می کرد. آنطور که ذکر شد کار مقاله تا جایی پیش رفت که می بایست 2 نفر از ذکر نام شان انصراف می دادند. تصور کنید می خواهید کسانی را از مقاله منصرف کنید که اصلاً ماده وجودی و امتیاز علمی آنها، مقالات دانشجویی است. یکی از آنها م.ص بود که انصراف دادن برای او مثل لحظه احتضار و وقت جان دادن بود. از طرفی می دانست اگر این کار را نکند من دست به کار دیگری خواهم زد (آتش زدن خودم و گروه تاریخ) و از طرفی نمی خواست مقاله را از دست بدهد. به همین خاطر با هزار منت حاضر شد این کار را بکند. تصور کنید شما برای چیزی که زحمت نکشیده اید منت می گذارید. منت گذاشتن برای این جماعت تبدیل به یک رویه شده است. بعد از دفاع، طی آخرین تماسی که با او داشتم با حزن و خشم از او پرسیدم شما برای من چه کار کردید؟ با وقاحت تمام پاسخ داد: ما تو را دکتر کردیم. خوب به این جمله دقت کنید. منت چیزی را می گذاشت که نه تنها ارزشی نداشت بلکه اسباب تمسخر من شد، تمام اموال پدری مرا به تاراج برد و جوانی ام را گرفت. ما وقتی فهمیدیم با چه سیستمی روبرو هستیم که خیلی دیر شده بود. آنها زندگی ما را نابود کردند.
دکتر م.ک
م.ک استاد راهنمای اول من بود. وقتی از سر دلسوزی انتقاداتی را مطرح می کردم سریع گارد می گرفت. یکی از جملاتش این بود که ما خودمان به مسئولیت های خود واقفیم و نیاز نیست شما به ما بگویید چه چیز درست است. بله او بود که دکتر و.د را به من معرفی کرد چون به مسئولیت خود واقف بود و می دانست چه چیز درست است. من چه نسبتی با دکتر و.د داشتم؟ من حتی با نام خانوادگی او هم مشکل داشتم چه رسد به بقیه ماجرا... اما می دانید در یک سیستم فاسد، روابط باید حفظ شود. مثلاً روابط اساتید با یکدیگر و خصوصاً اساتید چند دانشگاه مختلف! این اصل در اولویت استادان قرار دارد. حفظ روابط از اوجب واجبات است حتی اگر دانشجو قربانی شود. اصلاً در سیستم دانشگاه آزاد، دانشجو گوشت قربانی است و آینده شما برای این سیستم هیچ اهمیتی ندارد. م.ک به فکر اعتبار خودش بود و من فقط یک ابزار بودم، یک شیء در دستان استادنماهایی که من را به حال خودم رها کردند و بعد از اینکه امضاها گرفته شد، حتی جواب تلفن من را ندادند. در عوض تا دل تان بخواهد روی ظواهر حساس بودند. بعد از ویرایش نهایی م.ص جمله عجیبی به من گفت: «چرا در صفحه تشکر رساله، از دکتر آلیاری و اصفهانیان تشکر کردی؟ این می تواند برای تو دردسر درست کند و من شاهدم که دکتر م.ک چقدر از این قضیه ناراحت است.» سطح دغدغه آنها و توجه به ظاهر برای من نوعی شکنجه بود. استاد کسی است که وقتی مسئولیت مهمی مثل راهنمایی پایان نامه را قبول می کند بیش از دانشجو دلش بتپد و دائم و با وسواس کار را دنبال کند نه مثل استاد راهنماهای من (م.ک و و.د) فقط به دنبال منافع مادی خود باشند و دانشجو را به حال خود با عمیق ترین رنج هایش رها کنند و بعد بگویند چرا در پایان نامه از ما قدردانی نکرده ای؟ البته دکتر م.ک همان کمکی که می کند هم بیشتر شبیه سنگ اندازی است تا کمک؛ و بنابراین همان بهتر که کمک نکند و من اگر درخواست کمک داشتم به این دلیل بود که موضعی رادیکال تر، در آن برهه نمی توانستم اتخاذ کنم.
دکتر و.د
فقط یک دین پرست می تواند دنیاپرست باشد.
و.د از آن آدم هایی است که اصلاً متوجه نمی شود شما چه می گویید و بلعکس. به رئیس دانشگاه گفته بود فلانی گفته من حوصله ندارم اصلاحات شما را انجام دهم. کاش جای آدم فروشی، یک بار از من می پرسید درد تو چیست؟ و.د همه آن مدت کجا بود؟ همه آن مدتی که من کار می کردم و او از جیب من و پدرم و خانواده ام می خورد. همه آن مدت یک بار نگفت فلانی کجای کاری، منابعت کدام است، اینطور بنویسی بهتر است... در عوض بعد از گذشت 4 سال، من را تهدید می کرد که اگر اصلاحاتش را انجام ندهم نامه ام را امضا نخواهد کرد. شاید از اینکه از فساد علما در تاریخ حرف زدم دچار سوزش شده بود. نمی دانم... فقط می دانم اگر بعد از 4 سال از غار بیرون بیایی حق نداری با سرنوشت کسی بازی کنی. البته من روی اشکالات او کار کردم و منابعی به رساله اضافه شد ولی او هیچکدام را ندید. بقیه اصلاحات یک سال طول می کشید و من نمی توانستم ببینم بازیچه دست کسانی شده ام که نه به فکر جیب من هستند نه آینده من و نه روان من. بنابراین زیر بار نرفتم و در عوض و.د هم هیچوقت از من دفاع نکرد. این را مقایسه کنید با رفتار دکتر آلیاری و اصفهانیان که برای ما پدری می کردند و حتی دکتر اصفهانیان به حسابداری دانشگاه رفته بود تا برای ما وام بگیرد.
معمولاً استاد راهنما را به دفاع از دانشجو می شناسند اما و.د جای اینکه از من دفاع کند من را تحقیر می کرد. یادم هست برای چاپ مقاله از او کمک خواستم. شخصی را به من معرفی کرد و من شادمان از اینکه بالاخره استاد، رویی به ما نشان داده، با شخص نامبرده تماس برقرار کردم ولی در کمال ناباوری این شخص، نه یک سردبیر پژوهشنامه و نه یک استاد سطح بالا بلکه یک دانشجو بود که من را به خاطر نوشته هایم مورد سرزنش قرار داد. چقدر آن روز شرمنده شدم. در وجود خودم سوختم. واقعاً شایسته نام خانوادگی اش بود؛ حتی خداپرست هم نبود. نام خانوادگی اش کلیدواژه ای بود که آدم را یاد نهاد روحانیت می انداخت و من می خواستم با راهنمایی چنین کسی از روحانیت در تاریخ انتقاد کنم. نفهمیدم کدام قسمت زندگی او آنقدر در خور عجله بود که نگذاشت آنطور که تمایل داشتم از پایان نامه ام دفاع کنم؟ نمی دانم چه کار مهمی در زندگی خود داشت که می خواست زودتر به آن برسد؟ تنها شانس من این بود که آن روز، وسایل پذیرایی فراهم بود وگرنه شاید زودتر تعطیل می کردند. البته من از یک ساندیس هم برای پذیرایی از آنها دریغ کردم ولی به برکت کاسه لیسان قبلی، میز پر از خوراکی بود. مگر دغدغه شکم پرستان، چیزی غیر از شکم های آنهاست؟ پس چه چیز باعث شد جلسه دفاع من را کوتاه کنند؟ شاید تحقیر من و یا بزرگ نشان دادن خودشان!
دکتر ف.ا
در جلسه دفاع من، یک گروه از تبریز آمدند که سردسته آنها ف.ا بود. جلسه دفاع را بدون تملق آغاز کردم که باعث تنگی خاطر آن جماعت شد. بعد از جلسه دفاع، از من خواستند به اتاق برگردم و از همه معذرت خواهی کنم!!! نفهمیدم چرا؟ شاید چون خودم بودم و ادا در نیاوردم! شاید چون میوه و شیرینی برای پذیرایی نیاورده بودم و برای شروع تنها به نام خدا بسنده کرده بودم. ف.ا از دانشگاه تبریز آمده بود برای داوری. قبلاً از زبان دانشجویانی که حضور در محضرش را تجربه کرده بودند نسبت به رفتار نامناسب و هتاکانه او روایت ها شنیده بودم. بعد از آن همه تقلا باید از چنین آدم ضد علم، عقده ای و جوگیری عذرخواهی می کردم. شاید فکر میکرد چون از دانشگاه دولتی وارد دانشگاه آزاد شده حق سلطانی دارد. می گفت نفهمیدم در این رساله دنبال چه بودی؟ البته نفهمیدن او جای تعجب نداشت ولی اگر هم نفهمی و هم ندانی خیلی عجیب است. او اصولاً هیچ چیز نمی دانست. فقط آمده بود در سفره ای از گوشت و خون ما سهیم شود. او از آن همه کابوس شبانه و شکنجه چه می دانست؟ می گفت نمی دانم در این رساله می خواستی به کجا برسی که چنین حرف هایی زدی. می پرسید ولی فرصت پاسخ نمی داد. همه آنها می خواستند زودتر بروند (گورشان را گم کنند). پرسش ف.ا پرسش من نیز بود: آنها دقیقاً در زندگی خود می خواهند به چه چیزی برسند؟ شاید مثل ش.س دنبال دانشیاری بودند و یا مثل م.ق مدیرگروهی. نمی دانم... گاهی در فانتزی های ذهنی، آن جلسه را نه یک جلسه دفاع، که یک جلسه دادگاه می بینم؛ آن هم دادگاه های قاضی صلواتی. از قضا در جلسه دفاع از شخص اول قضایی کشور هم انتقاد کردم که با خنده حضار همراه شد. مجلسی را تصور کنید که یک عده نشسته اند به خودشان می خندند. به هر حال این سیرک به پایان رسید. جلسه پایان نامه میتواند بهترین روز زندگی یک دانشجو باشد ولی ف.ا و دوستان پُر افاده اش با تفرعن جبارانه خود آن روز را برای من به بدترین روز زندگی ام تبدیل کردند.
در فردای آزادی ایران، نه جایی برای این افراد خواهد بود و نه جایی برای دانشگاه آزاد. این استادنماها به همراه دانشگاه آزاد هر دو به گورستان تاریخ خواهند پیوست.
تمام
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...