هدف اصلی از ارائه این یادداشت، اندرزهایی دوستانه به اشخاص فرهیخته ای است که مجبورند خدمت سربازی را در دانشگاه علوم دریایی امام خمینی نوشهر بگذرانند. همین ابتدا باید توصیه کنم اگر هنوز عازم نشده اید تجدید نظر کنید و به فکر انجام پروژه و یا گرفتن امریه باشید. اما اگر غفلت کردید و گذارتان به آنجا افتاد باید خود را برای شیوه جدیدی از زندگی آماده کنید که قبلاً آن را تجربه نکرده اید. شما نباید فکر کنید با یک دانشگاه طرف هستید و جوی شبیه آنچه در دوره تحصیل تجربه کرده اید آنجا حاکم است. دانشگاه علوم دریایی، یک مکان نظامی است و حتی بیشتر از آن! شاید بتوان آنجا را به یک کمپ قرون وسطایی و یا اردوگاه کار اجباری تشبیه کرد. شما با اشخاص مفتخوار و تن پروری آشنا خواهید شد که برای تغذیه روح شان و گشایش عقده هایشان به افراد تحصیلکرده نیاز دارند. به کسانی نیاز دارند که بیرون از ارتش برای خود شخصیت و احترام دارند.

در دانشگاه علوم دریایی منظره های عجیبی خواهید دید. دانشجوهای بخت برگشته ای را می بینید که مثل دیوانه ها از این سو به آن سو می دوند و مجبورند بین راه، برای سال بالایی ها پا بکوبند. عقده های رئیس و مرئوسی از همینجا در آنها نهادینه می شود. آینده آنها را می توانید در فرماندهان خودتان ببینید و برایشان افسوس بخورید.

دو سال بردگی و توهین، کاری است که حتی با حیوانات هم نمی کنند، اما یادتان باشد شما با نظام طرفید. بی خود نیست که خروجی سربازی چیزی نیست جز شیوع بددهانی، زورگویی، خشونت و میل به بیکاری. خیلی زود پی خواهید برد "خدمت" عامل ایجاد عقده است نه بلوغ(خصوصاً برای سربازان معمولی که می بینند و یاد می گیرند.) محل خدمت شما جایی است که استفاده از رانت و پارتی بازی و گماشتن شما در کاری که در آن تخصص ندارید امری روتین و معمول است و شما در مقابل ضایع شدن حق تان مجبور به سکوت و تسلیم محض هستید. قانون آنجا، قانون جنگل است و شما حق هیچ اعتراضی ندارید.

اگر دکترا هستید فکر نکنید ارجی دارید. فرصت تدریس فقط برای آزمایشگاه فیزیک فراهم است که آن هم با حمالی توأم است. از کسانی دستور می گیرید که سطح بسیار پایینی دارند و می خواهند شما را اذیت کنند. منتظر بد و بیراه شنیدن باشید. اگر علوم انسانی هستید که بدتر...

در ادامه قصد دارم برخی از شخصیت های پادگان(دانشگاه!) را معرفی کنم تا بیشتر با محیط آنجا آشنا شوید. با اینکه این شخصیت ها در نیروی انسانی فعالیت می کنند ولی در بقیه یگان ها نیز نسخه های کپی شده آنها با شدت و ضعف جولان می دهند.(حتی در دانشکده ها)

ع ‏‏ا.پ: انسانی خودشیفته، اطلاعاتی و بی تعارف است که روی حبابی از ادعا زندگی می کند. عقده های ترسناکی در وجودش دارد که تمام آن را بر سر دیگران و خاصه وظیفه های تحصیل کرده خالی می کند. اگر جلوی این اشخاص قوی ظاهر نشوید او از هر نقطه ضعف شما یک دستاویز می سازد. او سعی می کند خود را مقابل شما یک ادیب خردمند جلوه دهد و اینگونه شما را گیج کند. شاید گاهی رگه های مهربان و حامی خود را به شما نشان دهد اما فریب نخورید. پشت کار او هدف دیگری نهفته است. او گاهی با شما گرم می گیرد تا به وقتش از شما سوء استفاده کند. علاقه زیادی به صندلی اش دارد و همیشه تا بعدازظهر در یگان می ماند. از آنجا که گویی از تنهایی می ترسد و می خواهد کسی کنارش باشد شما را نیز نگه می دارد. واقعیت تلخ تر این است که اساس کار ارتش بر بیگاری کشیدن از سرباز استوار است. آنها به زور هم که شده می‌خواهند شما را در یگان نگه دارند و سرباز باید جور اضافه کاری فرمانده را بکشد. در نظر ارتش شما یک حمال بیش نیستید؛ حتی انسان هم نیستید. در چنین شرایطی ع ‏‏ا.پ گاهی شما را به گوشه ای می کشاند تا متقاعدتان کند که کوه تجربه است و می تواند درس هایی به شما بدهد. وقاحت او ریشه در توهماتش دارد زیرا او گاهی خود را یک ناخدا و بالاتر از آن می بیند. او اسوه دروغگویی و شارلاتان بازی است و سعی می کند با زبان بازی و استفاده از الفاظ درشت که غالباً نارس ادا می شوند شما را تحت تاثیر قرار دهد. با هر ترفندی می خواهد به شما ثابت کند از شما بهتر است چه در مدیریت و چه در سبک زندگی. ممکن است مدرک تحصیلی شما را به تمسخر بگیرد.(البته این یکی روال عادی در بین تمام نظامیان است.) اگر به او احترام بگذارید به شما بی احترامی می کند، درست مثل کسانی که سلام کردن را نشانه ترس می دانند. پس اصلاً او را حساب نکنید. هر وقت او را دیدید راه تان را کج کنید چراکه ع ‏ا.پ مثل یک حیوان وحشی همیشه آماده حمله است. او خود یک برده است و برای بالادستی هایش دم تکان می دهد اما در غیاب همان بالادستی ها زبانش دراز می شود و اینگونه وانمود می کند که از او بهتر می تواند شرایط را سامان دهد. هیچگاه به او اعتماد نکنید و تا می توانید از او فاصله بگیرید. او متخصص جنگ روانی و یک شیطان تمام عیار است. او اهل نماز و روزه است، حاجی است، مکه رفته ولی کافی است کارتان به او گیر کند؛ تمام عقده های زندگی اش را سر شما خالی می کند. گاهی حتی داد می زند. او وقتی با یک سرباز تنهاست، پشت سر سرباز دیگر حرف می زند تا او را بدنام کند و بعد با همان سرباز پشت سر آن دیگری همین کار را می کند. هفت لایه از او بکنید باز هم لجن است. آخرین جمله ای که ع‏ ا.پ به شما می گوید این است که اینجا چیزهای زیادی یاد گرفتی. باید گفت بله... ادب از که آموختی از بی ادبان.

در شعبه وظیفه که تمام کارهای شما آنجا انجام می شود دو نفر مسئول هستند. مسئول اصلی ؟.گ است که به عنوان سرپرست شعبه وظیفه هیچ دغدغه ای ندارد و در یکجور بی خیالی عصبی کننده زندگی می کند و گاهی بدجور زیرآب سرباز را می زند. نفر دوم نامش ؟.م است. فکر نکنید چون به نیروهای مسلح وارد می شوید ادبیات، ادبیات دفاع مقدس است. نحوه صحبت کردن آدم ها در آنجا سخیف تر از پایین ترین اقشار جامعه است. ؟.م نمونه بارز این ادبیات سخیف در دانشگاه علوم دریایی است. او هم مثل بقیه تا تحصیلات بالای شما را می بیند سعی می کند با کلام و اعمالش شما را اذیت کند. البته هر کسی نقطه ضعف هایی دارد که در مورد ؟.م می توان به فوتبال و پلی استیشن و همچنین کلیپ های مستهجن اشاره کرد. دقیقاً مثل بچه های 18 ساله.

یکی از سربازان که دچار شکستگی پا شده بود پس از بازگشت از استعلاجی، با یک بدفهمی از متن قوانین مربوط به مرخصی مواجه شد. از این رو برای اینکه حق او ضایع نشود و اضافه خدمت نکشد ناچار از تهران مرکز درباره مشکل حقوقی اش سؤال پرسید. این پرسش که از طریق یک شبکه اجتماعی مطرح شده بود به جاسوس های پادگان رسید و از طریق ؟.گ و یا ؟.م روی میز جانشین رفت. گفتند فلانی با بالا مکاتبه کرده و اینگونه آن سرباز را فروختند و اسباب توهین و تنبیه او را که تحصیلات بالایی هم داشت فراهم کردند. می گفت وقتی من را برای توضیحات فراخواندند ؟.گ زیر لب می خندید. دقت کنید اگر اتفاقاتی از این دست برای شما افتاد و احساس کردید حق تان را نمی دهند به مقامات بالاتر اطلاع دهید. نترسید؛ حتی اگر پادگان تان بفهمد و شما را بازخواست کند بهتر از آن است که بگذارید حق تان پایمال لشکر گوسفندان شود. بماند که همان بالایی ها هم جزئی از همین ارتش هستند ولی می توانید روی اختلافات و آتوگیری های آنان از یکدیگر، موج سواری کنید! (کاری که خود آنها با سرباز می کنند)

م.ص: آدمی مذهبی، راست گرا و سنتی که روز خود را در یگان، با تلاوت قرآن آغاز می کند. اگر صوت او آرامبخش است دلیلش این است که نیروی انسانی نیاز به آرامش دارد. یعنی وقتی شما همه گونه صدا و هرجور حرف بی معنایی می شنوید آرزو می کنید م.ص تا ظهر ترتیل بخواند و شما را از دیگر صداها خلاص کند. اگر از آدم های ارزشی خوشتان می آید حضور در کنار م.ص می تواند بزرگترین شانس خدمتی شما باشد. اگر از آدم های ارزشی خوشتان نمی آید باز هم حضور در کنار م.ص می تواند بزرگترین شانس خدمتی شما باشد. آموزش نیروی انسانی تحت سرپرستی او در روز شاید یک نفر مراجعه کننده هم نداشته باشد. در خدمت معادلات عوض می شوند. کسانی که در شرایط عادی غیر قابل تحمل هستند ناگهان تبدیل به فرشته نجات شما می شوند و برعکس آدم های خیلی موجه ملکه عذاب شما می شوند.

از بین کارمندان، م.ب پیر فحاشی است که مثل بچه ها رفتار می کند. اما حداقل فقط فحاش است. شوخ طبعی او به سن و سالش نمی خورد اما حداقل فقط شوخ طبع است. اما ح.م (معروف به ح سبیل) رذل است، لمپن است. وقتی او را می بینید از خود می پرسید مگر اینجا دانشگاه نیست؟ بهترین ها باید اینجا باشند. در جاسک که درباره آن به جفا هزار حرف و حدیث بافته اند، انسان های شریف تری خدمت می کنند. ح.م شما را می شکند. بوی گند هتک حرمت های او فراری تان می دهد. گاهی مثل بچه های دبستا نی می خواهد به صف شوید و ناخن هایتان را به او نشان دهید. از این مدل کارها از ارتشی ها زیاد می بینید. در دوره آموزشی در سیرجان، به چشم دیدم یک گروهبان که اگر دماغش را می‌گرفتی جانش در می آمد سر صبح وقتی هیچکس نبود سربازها را جمع می‌کرد و به یک دلقک می‌گفت تعزیه بخواند و بقیه سینه بزنند. حتی مراسم مذهبی خودشان را هم دست می اندازند. ح.م نفهم تر از آن چیزی است که تصور می کنید. او ابایی از هرزه گویی های ناموسی حتی درباره همکاران خود ندارد. قیافه او هم شبیه درونیات او شده. گرگ مست بی افسار. هرجا تمسخر، سرزنش و تحقیر باشد این جور آدم ها مثل موش خود را به سرعت می رسانند تا مگر روح خود را با باقی مانده شما تغذیه کنند. ح.م همان س.ی است منتها نسخه پیر و چروکیده اش.

س.ی که قسمت اسناد را اداره می کند انسانی دون مایه، عقده ای، بچه، بی شخصیت، زورگو، بزدل و بی خاصیت است که از تحکم لذت می برد. او دوست دارد در جمع آبروی شما را ببرد و شما را مسخره کند. به خاطر مسائل پیش پا افتاده ای نظیر احترام نظامی پاچه شما را می گیرد. مدارا خوب است ولی با این شخص به هیچ وجه مدارا نکنید. اگر در دستورات او ذره ای بی احترامی وجود داشت اطاعت نکنید. از هیچ چیز نترسید. در چشمان او زل بزنید و به او بگویید آن لباس و درجه است که به تو قدرت داده وگرنه بیرون از اینجا گرد و خاکی بیش نیستی. بعد به چشم خواهید دید او چقدر ضعیف است. این شخصیت شماست که به شما قدرت می دهد. اگر از اضافه خدمت یا بازداشت و یا حتی انتقال به جاسک بترسید دیگر نباید از اینکه شخصیت تان خرد می شود گلایه ای بکنید.

کارمند ؟.خ: در نگاه اول فکر می کنید او انسان خوش مشربی است اما بعد متوجه می شوید سخت در اشتباه بوده اید. او از نوعی بیماری روانی رنج می برد. خنده های انفجاری و عصبانیت های ناگهانی و از همه مهم تر لذت بردن از ذلت دیگران و خاصه وظیفه ها از نشانه های این بیماری است. او خاله زنک و حساس است و به طرز افراط گونه ای وارد جزئیات می شود. چنین شخصیت هایی، زودرنج هستند و گاه به شدت پرخاشجو می شوند. خدمت در کنار او صبر و تحمل زیادی می طلبد.

ناخدا ؟.ه: با اینکه محترم و جنتل من دیده می شود اما پشت لبخند او، شخصیتی منفعت طلب و لابی گر وجود دارد. البته او مثل ؟.ن(رئیس ستاد) نیست که فقط یک بار شما را ببیند و یک بار به شما لبخند بزند و بعد از آن دیگر محلی به شما نگذارد. او مثل ؟.ن خودبزرگ بین نیست اما شما را در سرکه می خواباند تا در روز مبادا کاری برایش بکنید، در حالی که هیچ کاری برایتان نمی کند. به قول های او اعتنا نکنید. البته حداقل کاری که در آنجا ارزش زیادی دارد یک احترام خشک و خالی است که او این یکی را از شما دریغ نمی کند. حداقل به شما توهین نمی کند. گاهی بابت همین خدا را شکر می کنید. ولی این را هم بدانید که عمروعاص مقابل این آدم، گاندی است.

اما درباره امیر ؟.م (فرمانده کل): او مثل سلاطین بر کرسی پادشاهی خودش تکیه زده و از احوال زیردستانش اندک خبری ندارد. گاهی با خدم و حشم برای بازدید می آید که همه اش ظاهرسازی است. سرباز وظیفه هیچگاه حق ندارد مستقیم با او وارد صحبت شود. با اینکه آنجا دانشگاه است اما سلسله مراتب بیشتر از هر پادگانی رعایت می شود. او حتی وظیفه را به اتاقش راه نمی دهد. اگر برای دیدار او بروید منشی به شما خواهد گفت هرآنچه می خواهی بگویی در برگه ای بنویس و داخل صندوق انتقادات و پیشنهادات بینداز. صندوقی که آنجا وجود ندارد و یک کیلومتر آنطرف تر واقع در بهداری یگان است. البته از نکات مثبت امیر این است که نامه ها را واقعاً می خواند.(البته اگر جانشین او ناخدایکم اَر... بگذارد!)

یکی از سربازان تحصیل کرده در یگان معاونت پژوهش تعریف می کرد با ارسال یکی از همین نامه ها و درخواست تغییر یگان، به وضعیتش رسیدگی و درخواستش اجابت شد. با اینکه این کار با نهایت تحقیر انجام شد اما این سرباز به قولی که داده بود عمل کرد. او در نامه نوشته بود با توجه به تحصیلاتم در رشته تاریخ حاضرم برای شما و دانشجویان مشتاق، کتابی تاریخی درباره نیروی دریایی ایران بنویسم. او این کار را کرد؛ از روزهای تعطیلش زد و شبانه روز تلاش کرد تا اینکه بالاخره کتاب حاضر شد اما در روز تحویل کتاب به امیر، منشی امیر خطاب به او گفت تو اصلاً چه کسی هستی که برای امیر ما کتاب بنویسی؟ امیر خودش تاریخ را حفظ است و بعد سرباز را بیرون کرد. فرماندهان یگان او از جمله د.ذ و ر.م نیز پشت او را برای انتشار کتاب خالی کردند.

ارتش جای بزرگ شدن روح نیست بلکه جای بزرگ شدن ایگوست. امیر هم مثل بقیه مقامات لشکری و کشوری روی کوهی از ادعا زندگی می کند. او هم مثل بقیه حاضر نیست چشم خود را روی تبعیض ها و بی خردی ها باز کند چراکه او خود نیز مهره همین بازی است. وظیفه هایی هستند که صرفاً با تکیه بر آشناهای خود در بهترین یگان ها خدمت می کنند. به شخصه شاهد بودم یکی از وظیفه ها فقط حضور می زد و می رفت و احدی شاکی نمی شد. گاهی می بینید یک ناوی بهتر از یک ناوبانیکم یا ناوباندوم خدمت می کند. وقتی ارتش اینگونه است حسابش را بکنید در سپاه پاسداران که لانه اراذل و اوباش است چه می گذرد!

اما جانشین... هر فرمانده ای نیاز دارد یک سگ پاسبان داشته باشد و جناب جانشین (اَر) نقش تازی افغان را برای امیر قصه ما بازی می کند. ناخدا اَر از آن بازیگرهایی است که بدجور در نقش خود (عر زدن) فرو رفته و قصد بیرون آمدن هم ندارد. نقل است که روزی یکی از کادری های جوان ارتش از جنوب به دانشگاه علوم دریایی نوشهر منتقل می شود ولی چون دستش خالی است به جانشین مراجعه می کند تا حداقل محلی برای اقامت به او تعلق گیرد. استقبال ناخدا اَر از این کادری جوان طوری بوده که او هرجا می نشیند زخم کهنه اش را تازه می کند. اینجاست که می فهمید این جماعت به خودشان هم رحم نمی کنند چه رسد به وظیفه های بخت برگشته.

برای اینکه به سیاه نمایی متهم نشوم جا دارد چند جمله ای هم درباره یونس گنجی بنویسم. او مثل یک گنج در گوشه ای دنج از نیروی انسانی می درخشد. به درجه پایین او نگاه نکنید. درجه انسانی او بالاست. او بیش از آنکه روحیه ارتشی داشته باشد روحیه ورزشکاری دارد. او آنقدر خاکی است که حتی برای وظیفه چای می ریزد و با او همکلام می شود تا مبادا احساس غربت به سراغ او بیاید. او سعی می کند با عبارات مازندرانی با شما شوخی کند تا حال و هوایتان عوض شود. او برخلاف دیگر همقطارانش بامرام است و از شما حمایت می کند. خالص تر از او در کل دانشگاه علوم دریایی پیدا نمی کنید. او نمونه بارز یک معجزه است. کسی که به شما ثابت می کند در مرداب هم امکان شکفتن گل هست.

کارمند امینی هم انسان باشخصیت و سحرخیزی است و اول از همه وارد یگان می شود. سن و سال او نمی گذارد بی احترامی کند. اینجا کسانی هستند که اصلاً شبیه ارتش نیستند اما گویا از اصل خود دور افتاده اند. حتی کسانی که شبیه ارتش شده اند باز همین احساس را منتقل می کنند. نظام اینها را به این روز انداخته است وگرنه اصل و اساس آنها چیز دیگری است.

در ابتدا این نکته بیان شد که یگانهای دیگر نیز از این قواعد مستثناء نیستند. مثلاً در معاونت پژوهش(که باید بهترین ها در آن باشند) اشخاصی نظیر ر.م، د.ذ و م.ا چنان فضا را مسموم کرده اند که هیچکس امنیت روانی ندارد. رفتار آنها گاه چنان کودکانه است که گویی چند پسربچه مثل سگ و گربه به جان هم افتاده اند. از بین آنها یکی نقش رئیس را بازی می کند که دائم در حال پرخاش بر سر مسائل پیش پا افتاده ای نظیر صبحانه، نوع پوشش و در و دیوار است و دیگری نقش سگ نگهبان را بازی می کند که زیردستان و سربازانش را می شورد تا به آنها بفهماند چقدر قوی است و بعد دمی هم برای صاحبش تکان می دهد. وقتی بیکار است(یعنی همیشه) به تماشای تلویزیون و کشیدن سیگار در آشپزخانه مشغول است. د.ذ ناجوانمرد و عهد شکن است و وجدانش را مقابل خشمش قربانی می کند. او کتاب های تاریخی روی میزش می‌گذارد ولی یک کدام از آنها را نمی‌خواند؛ درست مثل آن خری که کتاب حمل می‌کرد! شما با یک کتابخوان طرف نیستید بلکه با فردی در نازل ترین مرتبه شعور طرفید که حتی حرف خودش را هم قبول ندارد و با گذر زمان آن را انکار می کند و بی خود نیست که سربازان درباره او از شوخی های جنسی استفاده می‌کنند. پشت سر فحاش، همیشه فحاشی است. آنجا برای اینکه یک تحصیل کرده را تخریب کنند سرباز معمولی را بر او مسلط می کنند. این بدترین شکنجه است و شما را در خود می شکند. دیده شده د.ذ سربازی که مدرک دکترا دارد و به دلیل ناتوانی، با عصا راه می‌رود به عنوان نگهبان دم در منصوب کرده. در معاونت پژوهش، فقط ح.ر و یک نفر دیگر در بخش سایت و مقاله آدم های سر به راهی هستند.

در چنین محیطی چه انتظاری از کادری های کم درجه مثل م.ا می توان داشت. آنها که از همه جا می خورند در نهایت پاچه سرباز را می گیرند. بودن در این شرایط، سخت است اما بهترین کاری که می توانید انجام دهید سکوت است مگر اینکه شرافت شما را هدف قرار بدهند. نه فقط از جانب ارتشی ها بلکه این شامل سربازان هم خواهد شد. متأسفانه برخی از سربازان بعد از مدتی شبیه خود ارتش می شوند. به همان اندازه رقت انگیز.

اگر آرکی تایپ دیونوسوسی دارید، خدمت سربازی برای شما سم است. راه حل، خیلی ساده است: قیدش را بزنید. جایی که ابتدایی ترین اصول اخلاقی زیر پا گذاشته می شود ارزش یک لحظه ماندن ندارد. شرافت مهم تر از کارت پایان خدمت است. اگر کسی اینها را به من می گفت من نیز صرف نظر می کردم و این ننگ را به جان نمی خریدم.

ما درباره انسان حرف می زنیم. قضاوت صحیح این است که همه این شخصیت ها را خاکستری ببینیم. شاید بعد از خدمت سربازی این سیاه و سفید رنگ ببازد و ذهن شما بیشتر معطوف به خاطرات خوش خدمت و ارتباطات خوب و صمیمی با تمام شخصیت های نامبرده شود. حسی که با بخشش سخاوتمندانه شما تبدیل به نوستالژی می شود. اما واقعیت این است که نوستالژی هم نمی تواند زخم های عمیق را التیام بخشد. باری... نوشهر بهشتی است که جهنم را در دل آن جای داده اند. اگر ناگزیر از جهنم هستید(که هستید) حداقل سعی کنید نصف روز را در بهشت بگذرانید. البته مراقب جنگل های اطراف باشید، آنجا هم مثل پادگان، شغال دارد و قارچ های سمی در آن زیاد می روید. از طنزهای روزگار این است که به خوابگاه وظیفه ها «سوئیت رشد» می گویند. جایی که جلوی رشد شما را می گیرد و به زور می توان آن را قرارگاه نامید. انصاف حکم می کند حداقل کسانی که سن و سالشان بیشتر است در اتاق هایی جداگانه قرار می گرفتند تا حداقل فرصت مطالعه داشته باشند ولی نه تنها اینگونه نیست بلکه محل استراحت شما توسط ارشدهایی کم سن و سال اداره می شود که هر چه می گویند باید عمل کنید. از قضا، غذایتان را باید از دست ناوی هایی بگیرید که اصلاً زبان نمی فهمند. اگر روحیه ای قوی دارید که هیچ وگرنه توصیه می کنم بعد از ورود به نوشهر به فکر اجاره خانه باشید. به قرارگاه فکر نکنید. آزاد باشید. برای اجاره خانه بهتر است سراغ نرم افزار شیپور بروید. در هلستان خانه های ارزان گیر می آید. داخل شهر هم بعضی خانه ها ارزان است. صبح های جمعه کنار دریا بروید و چند بار پشت سر هم فریاد بزنید. بگذارید اشک تان در بیاید، آن اشک ها از مروارید های ناپیدای خزر هم ارزشمندتر است.

رسیدید فیلم "بیلی باد" را هم نگاه کنید.

به دانشگاه علوم دریایی نوشهر خوش آمدید.


حالا که عمیق تر نگاه می کنم می بینم خدمت سربازی آغاز تباهی زندگی من بود و یک رگ تمام مصیبت های زندگی من به سربازی باز می گردد. این جنایت را در حق فرزندان خود (چه در قامت سرباز چه دانشجوی نظامی) مرتکب نشوید و در عوض روی شخصیت او و آینده اش کار کنید. اگر قصد دارد به خارج از کشور برود و مجبور به گرفتن کارت پایان خدمت است سعی کنید حداقل برای او اتاقی اجاره کنید و نحوه دفاع شخصی (چه فیزیکی چه کلامی) را به او آموزش دهید.