بنتو سرش را تکان داد: «هر حرفی که میزنی درست است، فرانکو بسیار تقلا کرده ام تا آزاد باشم و اکنون از آزادی ام دست کشیده ام و شیفته ی کلاراماریا شده ام. وقتی به او فکر می کنم کاملا در برابر اندیشیدن به دیگر تفکرات والا درمانده ام. در این زمینه آشکار است که بر خود مسلط نیستم و برده ی میل شدید درونی خود هستم. عقل به من نشان می دهد که چه چیز بهتر است اما مجبورم از آنچه بدتر است پیروی کنم.»

«این مسئله داستانی قدیمی است، بنتو. ما همیشه برده ی عشق بوده ایم. چگونه خودت را آزاد خواهی کرد؟»

«فقط اگر ارتباط خود با لذت حسی و ثروت و شهرت را کاملا قطع کنم، آزاد خواهم شد. اگر به عقل توجه نکنم، برده ی امیال و عواطفم خواهم شد.»

فرانکو گفت: «بله، بنتو.» و برخاست و برای رفتن آماده شد. «ما می دانیم که عقل حریف امیال نیست و از پس آن بر نمی آید»

«بله. فقط عاطفه ای قوی تر ممکن است بر یک عاطفه ی دیگر غلبه کند. وظیفه ی من روشن است: باید یاد بگیرم تحت هدایت عقل زندگی کنم.»

پانویس: آنتونیو داماسیو در کتاب جستجوی اسپینوزا؛ شادی، اندوه و مغز با احساس، ترجمه رضا امیررحیمی، در توضیح این موضوع نگاشته است: اسپینوزا توصیه می کرد که با یک عاطفه منفی با عاطفه ای باز هم قوی تر اما مثبت که خردورزی و تلاش فکری موجب آن می شود بجنگیم. در کانون تفکر او این تصور بود که مقهور کردن امیال شدید را باید به کمک عاطفه برانگیخته شده با خرد به انجام رساند و نه از طریق خرد ناب به تنهایی.

از کتاب مسئله اسپینوزا / اروین یالوم / ترجمه زهرا حسینیان