کتابی که دزدیده شد

پوچ و بی محتوا شبیه کاتالوگ های تبلیغاتی، پر از عکس های رنگی گزینش شده، پر از ادعا، پر از خالی، عملاً مقوا. در توصیف آن می‌توان گفت تحقیر روش علمی تاریخی و تقلیدی کورکورانه از برخی آثار ادبی دست چندم. تدوینی به شدت زشت با سانسورهایی کودکانه. کتابی که می‌توانست یک پروژه علمی مثال‌زدنی باشد، ناقص‌الخلقه زاده شد و بدل به پروژه‌ای چاپلوسانه گشت. حقوق معنوی نویسندگان زیر پا گذاشته شد و نام پژوهشگران تاریخ از روی جلد کتاب حذف گردید! و امروز نام آدم‌های بی‌سواد و پرادعا، آن بالا خودنمایی می‌کند. چه لقمه چربی برای تازه به دوران رسیده های خواهان ارتقا. آدم متعجب می‌شود که کارخانه ای که روزی محل آمد و شد بزرگانی چون زاهدی، سرکاری و فئودور بود امروز جولانگاه کوتوله های بی شخصیت و دزدهای فرهنگی شده است. جای بسی تأسف و شرمندگی است که نویسندگان آبرومند کتاب، هنوز پس از گذشت ۱ سال هنوز دستمزد خود را به صورت کامل دریافت نکرده‌اند (چه رسد به حقوق معنوی اثر که حق اصلی نویسندگان بود) شرکتی که روزی آبروی خراسان بود و سفره‌ای برای مردم محروم منطقه پهن کرد امروز تبدیل به بنگاه معاملاتی شده که حق کارگر و پژوهشگر و... را مثل آب خوردن می‌خورد. چه گداصفت، چه حرام‌خور و چه مبتذل! این حق‌خوری آشکار نشان می‌دهد امروز سیمان شرق تبدیل به بنگاه دزدی و فساد شده و ثروت هنگفت آن به جیب افراد دزد و بی صلاحیت می‌رود. شاید هم به خاطر مافیای غدیر باشد؛ در این مملکت هرجا نام هلدینگ می آید تن و بدن آدم می‌لرزد. فساد تمام ارکان کشور را فرا گرفته و این کارخانه هم که روزی محل کار آدم‌های باشرافت بود از این فساد سیستماتیک بی‌نصیب نمانده. این بلا از همان روز مصادره توسط بنیاد مستضعفین رخ داد و کار را به جایی رساند که خود سیمان شرق تبدیل شد به بنگاه چپاول مستضعفین به نفع مستکبرین. امروز درب این کارخانه را باید سیمان گرفت و کلینکر بر سر صاحبان آن ریخت. تولیدی جدید سیمان شرق، سیمان سیاه است که ترکیبی از سرقت ادبی، انتحال، حق‌خوری و عهدشکنی است. مبارک بمال‌ها و بی‌مال‌هایی که می‌خواهند به مال برسند. مدیرغیرعامل و مدیر ضدآموزش سیمان شرق با یک جستجوی ساده می‌توانستند پی ببرند در پیشگاه نویسندگان اصلی کتاب و در حیطه تخصصی علم تاریخ، حکم شاگرد و مرید را دارند نه مدعی و منتقد. دکتر جواد عباسی استاد سابق دانشگاه فردوسی مشهد و انسان شریفی که عمر خود را در عالی‌ترین سطوح آموزشی به معرفی تاریخ تمدن ایران پرداخته، جمشید قشنگ که استاد شناخته شده تاریخ شفاهی است و میلاد پرنیانی دانش آموخته ای که با هزار امید وارد رشته تاریخ شده همه و همه تلاش کردند کتابی خواندنی از سیمان شرق به یادگار بگذارند ولی شغال‌ها و لاشخورهای سیمان شرق از همان ابتدا چشم طمع به این کتاب داشتند و قصد داشتند دستاوردهای آن را به نام خود مصادره کنند. هرچند پژوهشگران نامبرده پیشتر نیز (هر یک به سهم خود) از محرومیت هایی که دیگر کفتارهای عرصه فرهنگ برای آنها درست کرده بودند بی نصیب نماندند اما مورد سیمان شرق بسیار نوبر بود زیرا طبق گفته پژوهشگران، در پروژه‌های پیشین آنها (مشخصا با شرکت آب منطقه‌ای و دانشکده ادبیات مشهد و...) رویکرد کارفرما بسیار محترمانه بوده و مدیران، آنقدر چشم و دل شان گرسنه نبود که به دنبال مصادره و یا سهم‌خواهی باشند ولی در سیمان شرق به دلیل اینکه مدیران آن فاقد رزومه و شخصیت علمی بودند از همان ابتدا چشم طمع به کار پژوهشگران داشتند. نگاه نویسندگان به سیمان شرق نیز جالب توجه است. یکی از نویسندگان می گفت برخی از مدیران سیمان شرق از اساس با نظام مخالفند ولی از روی ناچاری دم نمی‌زنند. این رویکرد، می‌تواند توجیه داشته باشد ولی وقتی کسی آشکارا دم تکان می‌دهد دیگر این با هیچ منطق و وجدانی قابل توجیه نیست. پژوهشگر می‌گفت روز اول که وارد کارخانه شدم احساس کردم وارد شهری می شوم که از همه هیاهوهای بیرون مصون است. حتی وقتی برای اولین بار با افراد آنجا هم‌صحبت شدم بسیار احساس نزدیکی کردم ولی بعد که شناختم بیشتر شد متوجه شدم اکثراً در آنجا گرفتار نوعی مسخ‌شدگی هستند و حتی کسانی که با رویه معمول مخالفند در پیشگاه قدرت موجود در سیمان شرق، کرنش می‌کنند. رئیس نیروی انسانی آنجا (اطهری) شخصی دگم و متحجر است و مثل سگ، پاچه می‌گیرد و با وجود سواد کم، همه ملزم به اطاعت از او هستند. با این مشاهدات بود که بهشت سیمان شرق برایم تبدیل شد به جهنم سنگ و آتش. وی ادامه می‌دهد کیوانی از همان ابتدا تنگ نظرانه پیگیر درج نام خود شده بود و در نهایت با اتکا به کانون قدرت، نام و ننگ را به دست آورد. اما تاریخ به ما می‌گوید در این دنیا هیچ کاری بدون مکافات باقی نمی‌ماند. طبق اطلاعات رسیده، کیوانی به این پژوهشگران شریف، مهلت کمی برای مطالعه و مصاحبه داد و از نوشتن قرارداد طفره رفت و همه منابع خود را در اختیار پژوهشگران قرار نداد غافل از اینکه تاریخ، با کیوانی و بی کیوانی ثبت خواهد شد. مدیرعامل پورنظری (همان سانتیمانتال همیشه در قیافه) هم چیزی از سگ‌های درگاهش کم نداشت. خاک مرگ بر سر همه پاچه‌خواران این سیستم فاسد و زبون.

از طرف یکی از خوانندگان کتاب