چکیده:

 

مولانا در شرايط نامتلاطمي زندگيش را آغاز و به انتها رساند. او هر چند در آغاز در نتيجه تغييرات شگرف دنياي پيراموني خويش دچار تحول گرديد اما هنوز به نيمه راه زندگي خويش نرسيده بود كه طوفان اصلي در زندگي او آغاز شد. تحول اول به شرايط زندگي او در بلخ مربوط مي شود. او كه در كنار خانواده اي متمول و با آبرو و در نهايت آرامش و احترام مي زيست مجبور به مهاجرتي ناخواسته از بلخ به قونيه شد. طوفان زندگي او با يورش مغولان آغاز شده بود. به نظر مي رسد در قونيه همه چيز براي ادامه يك زندگي آرام فراهم بود. قونيه واقع در حاشيه جنوب شرقي جلگه مركزي آسياي صغير، تختگاه سلجوقيان روم بود و در آن سال هاي آشوب مغول و انقلاب صليبي بيزانس، هنوز يك جزيره امنيت محسوب مي شد. رابطه مولانا با سلاطین و امراءِ قونیه که اکثر عمر مولانا در آنجا سپری­ شده کاملاً صمیمانه بوده و هیچ ضرورتی جهت تقیّه وجود نداشته است. مولانا با برخی سلاطین نظیر: عزّالدّین­ کیکاوس (۶۴۳-۶۵۵) و رکن­ الدّین­ قلج­ ارسلان (۶۵۵-۶۶۴)، … مراوده و روابط کاملاً حسنه­ای داشت. در آن بین معین الدین پروانه از همه مهم تر و متنفذتر بود. این پادشاهان به مولانا احترام می گذاشتند و نسبت به او ارادت داشتند. موضع مولانا در قبال حمله مغول، ریشه در اعتقادات مردمان آن روزگار اعم از عرفا، علما و عوام دارد؛ مضاف بر این که مولانا نشان می دهد که تأثیر حمله مغول بر زندگی او زیاد است. مناقب نویسان از کرامات فراوان او در واقعه هجوم مغول یاد کرده اند که بسیاری از آنها جنبه تاریخی دارد. وی از این واقعه دلتنگ بوده است و به دلیل بینش خاص عارفانه، مانند بسیاری از تاریخ نویسان و شاعران به ذکر جزئیات این حادثه و انتقاد صریح از مغولان نمی پردازد بلکه همواره در پی نکته اندیشی و مضمون سازی ادبی است. در تحقیق پیش رو رابطه بین دربار و مولانا بررسی شده و به این سوال که مولانا چه نقشی در تصمیم گیری های مهم حکومتی داشته پاسخ داده خواهد شد.

 

کلید واژه:

 

مولانا، معین الدین پروانه، قونیه، سلجوقیان، مغولان، آسیای صغیر

 

 

مقدمه

 

جلال الدين محمد بلخي در زمانه اي مي زيست كه جهان اسلام با چند مشكل اساسي روبرو بود. از يك سو جنگهاي صليبي مرزهاي سرزمينهاي اسلامي را با خطرات فراواني روبرو ساخته بود. هشت دوره از اين جنگها آرامش و ثبات مرزهاي اسلامي را تهديد كرده بود. معضل ديگر به وجود نقار و تنش مابين سران كشورهاي اسلامي با خلافت عباسي مربوط مي شود. ديگر مشكل اين دوران فعال بودن جنبش اسماعيليه و وجود تنشهاي مذهبي در امپراطوري سرزمينهاي اسلامي است. بر تمام اينها بايد ظهور قدرت جديد اما بدوي مغولان را اضافه كرد. براي درك بهتر شرايط مولانا و جوي كه در آن، اين صوفي بزرگ تربيت يافت نگاهي هر چند عاجل بر شرايط فرهنگي و اخلاقي زمانه او ضرورت دارد. او در زمانه اي مي زيست كه متفكران پيش و پس از آن در نتيجه نابكاري و معصيت خلايق ، علما و سلاطين آن را آماده پذيرش هرگونه بلايي مي دانستند. اخلاق جامعه در نتيجه رذايل منحط شده بود و هيچ يك از گروههاي اصلي كه عبارت بودند از سلاطين؛ علما و مومنان در عمل خويش راسخ و مومن نبودند. بسياري از مومنان و نيك انديشان پيش از فاجعه مغول از اين شرايط ناليده بودند. شايد در اين ميان مي توان به امثال غزالي اشاره نمود. مولانا جلال الدین تهاجم مغول را به سیلاب خروشان و عالمگیری تشبیه می کرد که سرانجام فرو خواهد نشست؛ ولی معتقد بود که این واقعه به دنیای شرق جان تازه ای خواهد بخشید و فرسودگی و جمود گذشته را برطرف خواهد کرد. او جنگ را اجتناب ناپذیر می دانست و با ژرف نگری خاص خود دریافته بود که ستمگری ها و خونریزی های مغول ناشی از فرسودگی و خواب ماندگی دنیای شرق و ندانم کاری های دست اندرکاران اداری و سپاهی و روحانی بوده است. در تحقیق پیش رو سعی شده از منابع و مآخذ مختلف برای بررسی ابعاد وسیع تری از زندگی سیاسی مولانا استفاده گردد. هدف پاسخ به این سوال است که تأثیر روابط دوستانه سلاطین با مولانا چه بوده و چه نتیجه ای در بر داشته است؟ بهره گیری از روش فیش برداری نیز به طبقه بندی بهتر مطالب کمک کرده است. هدف، روشن تر شدن برهه ای از تاریخ است که مولانا به آن تعلق دارد و اهمیت این هدف در آن است که ذهن خواننده را برای تحقیقات بیشتر درباره این دوره تحریک می نماید.  در اینجا لازم و بایسته است از عنایت، راهنمایی و بذل توجه استاد بزرگوار دکتر سپهری که در جریان این تحقیق مرا راهنمایی کردند و با دادن انگیزه در پیشبرد آن کمک قابل توجهی نمودند صمیمانه سپاسگذاری کنم.

 

 

فصل اول:  پیشینه سیاسی خاندان مولانا

 

دربار سلجوقيان در آسیای صغیر، مثل عراق و خراسان و ماوراءالنهر همچنان ميعادگاه شاعران؛ دانشمندان و نويسندگان فارسي زبان محسوب مي شد. از سالها پيش زبان فارسي زبان اداري سلاجقه بود و به جز مكاتبه با خلافت بغداد از زبان عربي استفاده نمي شد. زبان اهل ديوان فارسي بود و علما و صوفيه و شعرا و مورخان نيز به آن زبان سخن مي راندند و هم غالباٌ به همان زبان مي نوشتند.[1]

سلجوقیان آسیای صغیر در این زمان، عصر طلایی خود را می گذراندند و از این رو پیش از مولانا و همپای او دانشمندان دیگری نیز از خراسان به این جای امن کم نظیر طلایی پناه آورده بودند. پادشاهان سلجوقی آسیای صغیر نه تنها با محیط امن و آسایش بخشی منطقه خود دانشمندان را جلب می کردند بلکه آنها را از هر جهت مورد حمایت مادی و احترام معنوی قرار می دادند و حتی این احترام و حمایت مشمول علمای یونانی و دیگر ادیان نیز می گردید بطوریکه در منطقه حکمرانی آنها که قبل از تصرف سلجوقیان نیز علما و دانشمندان بسیاری از ادیان مختلف را بنا به موقعیت جغرافیایی فرهنگی خود در بر گرفته بود در این عصر آمادگی پذیرش و قبول عالمانه هرگونه اندیشه را داشت.[2] اما در سال 640ه.ق مغولان پس از آنكه در "كوسه داغي" غياث الدين آخرين امپراطور سلجوقي در آناطولي راشكست دادند؛ آخرين اميدها را نيز از بين بردند و بي نظمي و آشوب سراسر آسياي صغير را فرا گرفت.[3]

بهاء ولد بدعوت سلطان علاء الدين كيقباد سلجوقى (616- 634) به قونيه رفت و در آن شهر متوطّن گشت و همانجا ماند تا در ربيع الآخر سال 628 هجرى بدرود حيات گفت و تاريخ وفاتش را سال 631 نيز نوشته‏اند.[4]

 

علاء الدین کیقباد مریدگونه به خدمت سلطان العلماء بهاء ولد گردن نهاد. پس از درگذشت وی علاء الدین کیقباد احترام مریدگونه خود را معطوف جلال الدین گرداند و مولانا نیز متقابلاً همان شیوه پدر را نسبت به وی در پیش گرفت.مولانا جلال الدین ابتدا به دلیل نیروی معنوی پدرش و سپس به دلیل موقع اجتماعی و فرهنگی خاص خود، مورد توجه بسیار مادی و معنوی فرمانروایان سلجوقی قرار گرفت.[5]

مولانا نيز چون پدر انگيزه حمله مغولان را نتيجه اشتباهات سلطان محمد خوارزمشاه مي دانست. از جمله اين اشتباهات آزردن سلطان العلماء بهاءولد (پدر مولانا) و هجرت وي و خاندانش از بلخ بود. روايت شده است كه چند سال پس از واقعه مغول روزي كه به مولانا جذبه اي دست داده بود گفت: زماني است كه دل صاحب دلي به درد آمده بود و هنوز خراسان مسكين انتقام آن را مي كشد و روي به خرابي نهاده و اصلاٌ عمارت پذير نيست و اين بيتها را گفت:

تا دل مرد خدا نامذ به درد                  هيچ قرني را خدا رسوا نكرد

خشم مردان خشك گرداند سحاب          خشم دلها كرد عالم را خراب[6]

سلطان محمد خوارزمشاه با عرفا و متصوفه روابطی خوش نداشت و از جمعیت اتباع و نوع تعلیمات ایشان نگران بود به همین منظور با بهاء ولد که در آن عصر از مشایخ معتبر به شمار می رفت نساخت و بهاء ولد در سال 609 ه.ق با پسر خود جلال الدین که پنج سال بیشتر نداشت خراسان را ترک گفت.[7]

اهالی روم شدیداً به بهاء ولد معتقد بودند و سلطان علاأ الدین احترام خاصی برای او قائل بود. از جمله مریدان وی امیر بدرالدین گهرتاش بود. مدرسه ای که او ساخت محل تدریس مولانا شد. مدت اقامت بهاء ولد در قونیه طبق گفته احمد افلاکی نزدیک به ده سال بود (628-617 ه-ق). با مرگ بهاء ولد مولانای 24 ساله به وصیت پدر یا به خواهش سلطان علاءالدین بر جای پدر نشست.[8]

اينكه بهاء ولد با گلايه از بلخ خارج شده حتماٌ دلايل محكمي را مي طلبيده است. طبع زودرنج ناسازگار بهاءولد و غرور فوق العاده يي هم كه احتمالاٌ تا حدي از همين كثرت توجه عوام در حق وي در خاطرش راه يافته بود؛ غالباٌ مي بايست او را در نزد حكام و امراء وقت تلخ و نامطبوع جلوه داده باشد. ظاهراٌ بر اساس برخي روايتها فخر رازي به شاه تفهيم كرده بود منزلت دراويش در نزد عوام مي تواند بر باد ده ثبات و  ماندگاري تخت شود. وي در نوعي نمايش تمهيدي و توطئه اي از پيش پرداخته به سلطان"نشان" داده بود كه خربنده يي جاهل هم اگر بر مسند پير خانقاه بنشيند نزد مريد عامي به چشم "ولي كامل" نگريسته مي آيد. لاجرم در حق اين گروه مسالك نمي توان اعتماد روا داشت. لذا چنين بر مي آيد كه شرايط براي اقدامات تبليغي و صوفيانه وي تنگ شده و پيروان شريعت فقه راستين هر جا كه با وي روبرو شده اند بناي ناسازگاري نهاده اند.[9]

در طي اين ايام مولانا توانايي خود را در درك فقه و احكام و قرآن به اثبات رسانده بود و به رهروي صديق براي پدرش بدل شده بود. او به اشعار فارسي و عربي تسلط داشت و گاهي به هر دو زبان شعر مي سرود. او نشانه هايي نيز از قدرت بلاغت و سخنوري در بلخ و آنگاه لارنده و سپس شام و قونيه از خود نشان داده بود.[10]

زندگاني مولانا را بايد به دو بخش مجزا تقسيم نمود. بخش اول دوره اي در بلخ بود و سپس ابتداي ورودش به قونيه و زندگي متشرعانه او.بخش دوم تغيير مسير و زندگي عارفانه وي كه با دوران اولي به كلي متفاوت است.مولاناي اول يك روحاني دانشمند و والامقام و مولاناي دوم يك عارف عاشق بي همتا است.[11] اما مولانا زندگی سیاسی هم داشته است. مریدان او به دروایش مولویه معروف بودند و در قونیه گرد خانقاه مراد خود جمع می شدند. مولوی در سراسر  بلاد روم مشهور و منظور نظر عموم قرار گرفت تا آنجا که حکمران کل بلاد روم یعنی معین الدین پروانه نیز از ارادتمندان او گردید.[12]

مولانا تهاجم مغول را به سيلاب خروشان و عالمگيري تشبيه كرد كه سرانجام فرو خواهد نشست ولي معتقد بود كه اين واقعه به دنياي شرق جان تازه اي خواهد بخشيد. قبل از واقعه مغول كشورگشاييهاي خوارزمشاهيان  و هرج و مرج ناشي از سياستهاي خلفاي عباسي در دنياي اسلام آشفتگيهايي ايجاد كرده بود. ادامه جنگهاي صليبي كه هنوز جهان اسلام را تهديد مي كرد. فتنه اسماعيليه و رياكاي روحانيون كه همچنان پابرجا بود مردم را به سوي انديشه هاي خاص از جمله صوفيه سوق مي داد. جامعه بيمار ايران كه از اين همه نابساماني رنج مي برد بدنبال دارويي شفابخش مي گشت كه آنرا در آن روزگار در دم پاك صوفيان طلب مي نمود.[13]

 

 

 

فصل دوم: تأثیر شهر قونیه بر زندگی سیاسی مولانا

 

در سال 470 ه.ق سليمان بن قتلمش سلجوقي در آسياي صغير سلسله‌اي تأسيس كرد كه پاي تخت آن در شهر قونيه بود و بنام سلجوقيان روم در تاريخ معروفند و تا سال 700 ه.ق در حكمراني بوده‌اند. پادشاهان اين سلسله چون به آداب ايراني در ايران پرورش يافته بودند زبان فارسي را دوست مي‌داشتند و مخصوصاً در فتنة مغول كه ديارشان آسوده بود گروهي از بزرگان ايران از آن فتنه به ايشان پناه بردند و شمس الدين تبريزي و مولانا جلال الدين بلخي و نجم الدين رازي عارفان معروف آن زمان ازين گروهند و كتاب راحت الصدور در دربار ايشان نوشته شده و حتي يكي از پادشاهان اين سلسله غزالدين كيكاوس كه از 607 تا 616 پادشاهي كرده است بزبان فارسي شعر مي‌گفته است. بهمين جهات سلسلة سلجوقيان را يكي از بزرگترين مشوقان ادب فارسي در قرن ششم بايد دانست.[14]

اکثر دوران زندگی مولانا در قونیه گذشت. پادشاهان، وزراء و دولتمردان سلاجقه در آنجا حاکمیت داشتند. برخی از این حاکمـان گرایش به  تصوّف داشتند و سایرین هـم مخالفتی ابـراز نمی­کردند. اصولاً محیط قونیه محیط اباحه­گری بود. یهودیان و مسیحیان و...  در کنار مسلمانان با کمال آزادی زندگی می­کردند. شراب فروشی و شرابخواری، بر پائی مجالس سماع و لهو و لعب رواج داشت.[15]

در آن روزگار قونيه، كه پايتخت سلاجقه روم بود، بر اثر توجه و علاقه سلجوقيان مركز عده‏يى از علما و متصوّفه گرديده و حملات مغول و فرار دسته‏يى از اكابر بروم نيز ممدّ اين تجمّع شده بود چنانكه در همان دوران كه مولوى در آن شهر سرگرم ارشاد بود بزرگانى از قبيل صدر الدين قونوى و فخر الدين عراقى و شرف الدين موصلى و شيخ سعيد فرغانى كه همه از بزرگان عهد بودند در همان شهر بسر مى‏بردند و نجم الدين دايه نيز چندگاهى آنجا بود.[16]

قونيه كه در ايام بهاءولد که با اصرار شيخ شهاب و با دعوت كيقباد سلطان سلجوقي بدان سوي نهاده بود اهميتي بسزا داشت. مسعود اول سلطان سلجوقي روم (512-550) قونيه را پايتخت خويش ساخته بود و در آنجا مساجد و ابنيه يي بنا كرده بود. در آنجا زبان تركي در بين تركمانان ولايت رايج بود اما بيشتر اهل شهر از ترك و تاجيك به زبان فارسي سخن مي گفتند و فارسي گويان تاجيك غالباٌ مقامات مهم شهري را در تصرف خود داشتند. از سكنه بومي تعدادي ارمني و عده اي هم يوناني بودند.غير از اينها دو طبقه ديگر هم در شهر از اعتبار و احترام برخوردار بودند؛ "از اخيان اهل فتوت و صوفيان صاحب خانقاه" فقهاء و طلاب هم اهميت خاص داشتند و امراء و اركان دولت در حق صوفيه و فقهاء علاقه و حرمت بسيار نشان مي دادند .[17]

گويا پس از مرگ بهاءولد شاگردان پدر، مولانا را بر مقام او نشاندند. مريدان پدر گرداگرد او بودند و وي نيز مانند پدر مفتي شرق و غرب شده بود. او ظاهراٌ سپس بنا به  توصيه پدر در مدرسه حلاويه حلب منزل گزيد و از كمال الدين ابن العديم تلمذ كرد.در مدرسه مقدسيه شام اقامت گزيد. او البته پس از مرگ پدر تحت ارشادات برهان الدين قرار گرفته و با ارشادات او به سوريه رفته است. ظاهراٌ مولانا كسب دانشهاي مقدماتي را بعد از بازگشت از سفر حج با مسافرت به شهرهاي حلب و شام بين سالهاي 618ه و 626 به انجام رسانيده و اجازت نامه دريافت كرده است.[18]

مغولان چندبار قونیه را محاصره کردند. چه در زمان مولانا و چه پس از او، ولی هیچگاه نتوانستند شهر را متصرف شوند. مردم این توفیق را در شمار کرامات او به حساب می آوردند.[19] قبل از حمله مغول به شهر قونیه، مولانا در بیرون شهر تا طلوع آفتاب نماز خواند و سحرگاه به قونیه برگشت و خطاب به مردم گفت: نترسید که هیچ چشم زخمی به شما نخواهد رسید.[20] و چنین نیز شد. در این باره می گویند قبل از حمله مغول به شهر قونیه مولانا بالای تپه ای رفت و در مقابل سپاه دشمن به نماز ایستاد. مغولان به سمت او تیراندازی کردند ولی تیرها به وی اصابت نکرد. مغولان از هیبت او و بیم کراماتش دست از جنگ کشیدند و تنها به ویران کردن برج و باروی شهر بسنده کردند.[21]

کراماتی که در جریان حمله مغول به مولانا نسبت داده اند زیاد است. نمونه ای از آنها به شرح زیرند:

پیش بینی قتل سلطان رکن الدین در آقسرا به دست تاتار، ترک منزلگاه خشک در بین راه حلب به اجبار مولانا و در پی ایشان رسیدن مغولان به آن جایگاه، حضور مولانا در دمشق و نبرد او با سپاهیان مغول طی سه روز متوالی، حفظ و نجات شهر قونیه از حمله سپاهیان باجو با دعا و نماز مولانا به درگاه حق، حفظ خرمن گندم اخی محمد سیدآبادی از یغمای مغول به جهت انداختن فرجی مولانا بر سر گندمزار، و... حتی پس از مرگ مولانا برای وی کراماتی در ارتباط با مغولان ذکر گردیده است. از جمله قضیه حمله کیغاتو (گیخاتو) به قونیه را می توان مثال زد. وی به تحریک اطرافیان قصد تسخیر شهر قونیه می کند اما پس از محاصره شهر مولانا را به خواب می بیند که تهدیدکنان از او می خواهد تا از این اندیشه بگذرد. کیغاتو از این کار پشیمان می گردد و جزو ارادتمندان مولانا می شود.[22] مولوی اعتقاد داشت به دلیل وجود خاندان او در قونیه، مغولان این شهر را خراب نخواهند کرد.[23]

 

فصل سوم: واکنش های مولانا به واقعه هجوم مغول

 

از اطلاعاتي كه در باره زندگاني بهاء ولد بدست مي آيد مي توان اينگونه حدس زد كه پيش از هجوم مغول تصميم بر خروج از بلخ اتخاذ شده بود و اخبار ناامني ها تنها زمان آن را به جلو انداخته بود.[24] ظاهراٌ پس از رسيدن بهاءولد به خراسان است كه خبر سقوط بلخ بدست مغولان به او مي رسد.[25] در تمام مسير اخبار ايلغار مغول به گوش مي رسيد و اخبار دهشتبار آن از گوش اين غافله بيرون نبوده است. از جنگهاي سلطان با خطاييان؛ از جنگهاي سلطان با خليفه و از جنگهاي سلطان در بلاد ترك و كاشغر؛ تختها مي لرزيد و سلاله هاي فرمانروايي منقرض مي گشت. آوازه هجوم قريب الوقوع در همه جا وحشت مي پراكند و مردم را خائف و نالان مي ساخت. آوازه خان مغول؛ چنگيز خان در حال فراگير شدن بود و طومار خوارزمشاهيان در حال پيچيدن.[26]

مولوی در حادثه مغول خوارزمشاه را مقصر می داند. البته او به این حادثه از زوایای دیگری نیز پرداخته است. مثلاً در جایی تضرع چنگیز به درگاه خدا در واقعه اترار را باعث مدد الهی و پیرزوی آنها می داند. در جای دیگر علت ویرانی خراسان را به درد آمدن دل پدرش که مردی صاحبدل بود می داند و از آن به عنوان انتقام خدا یاد می کند که البته برخی محققین این گفتارها را از وی بسیار بعید می دانند.[27]

فرمانروایان سلجوقی روم را باید به موج سوارانی تشبیه کرد که در دوران آشفته تهاجم مغول می خواستند آسیای صغیر را چون جزیره آرامشی در دریای طوفانزا از سلطه بیگانه محفوظ بدارند. هر چند از لحاظ فرهنگی و تمدنی این توفیق نصیبشان شد ولی از لحاظ سیاسی به علت موقع سوق الجیشی بسیار مهم این سرزمین که برای مغولان حائز اهمیت فراوان بود شکست خوردند و مهاجمان بر این منطقه حساس و ثروتمند دست یافتند.[28]

مولانا با حادثه مغول رودررو بود و سعی داشت با روحیه عارفانه، به مردم آرامش بدهد. با نگاهی به آثار او می توان نشانه هایی از بازتاب های سیاسی و اجتماعی حمله مغول را پیداکرد.[29] از جوانب امر می توان دریافت که اتهام سکوت مولانا در قبال هجوم مغولان اتهامی واهی است. بررسی دقیق تر آثار و احوال وی می تواند گویای این باشد که مولوی هم چون دیگر شاعران و نویسندگان دگرگونی ها و تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه را در آثار خویش به صورت های ادبی و اجتماعی باز تابانیده است.[30]

پس از پایان حکومت علاءالدین کیقباد در زمان هلاکوخان، مغولان در آسیای صغیر پیش راندند و ویرانی های بسیار برجای گذاشتند. فرمانروای وقت سلجوقی سلطان عزالدین کیکاووس از مغولان شکست خورد ولی معین الدین پروانه که حاجب یا پروانه بود به طریق صحیح سیاسی با دشمنان روش رفق و حتی دوستی را در پیش گرفت. به زودی حکومت به گونه توأمان به عزالدین کیکاووس و برادرش رکن الدین واگذار شد؛ و آنان تحت تابعیت مغول؛ ولی با حفظ استقلال داخلی به فرمانروایی پرداختند.[31]

مولوی در فیه مافیه، معین الدین را به جهت اینکه فرمانروای دست نشانده مغول و مأمور مقابله با مسلمانان مصر و شام بود سرزنش می کند و او را از این کار بر حذر می دارد و می گوید اگر به این همکاری ادامه دهی در خرابی ولایات اسلام شریک آنها خواهی بود. این تلقینات در واقعه ابلستین بی تأثیر نبوده است. در این واقعه که در سال 675 رخ داد بیبرس، سلطان  مشهور مصر توانست قشون مغول و روم را تار و مار کند و پروانه که مسئول واقعی این پیروزی بود توسط اباقاخان به قتل رسید.[32]

مولانا خوشبینانه و واقع گرایانه معتقد بود که مغولان چون تمدنی والا و برتر ندارند لذا بزودی رنگ فرهنگ کشورهای فتح شده را به خود خواهند گرفت و سپس در آن مستحیل خواهند گشت چنانکه شد. او از آثار حمله مغول که تلفیق جهانی فرهنگ ها و در نتیجه نوآوری های شگرف بود آگاهی داشت. می توان ادعا کرد که مولانا خود تحت تأثیر عوامل فرهنگ جدید قرار گرفت که به دنبال دگرگونی منطقه ایجاد گشته بود و خمیرمایه آن را فرهنگ ایران تشکیل می داد. مولانا این خط سیر را در نوردیده و خود مظهر و جوهر این فرهنگ جهانی گشته بود.[33]

فرمانروایان سلجوقی روم سعی داشتند آسیای صغیر را از تسلط بیگانگان محفوظ بدارند و اگرچه توانستند از لحاظ فرهنگی و تمدنی به توفیقاتی دست یابند ولی به علت موقعیتی که آسیای صغیر برای مغولان داشت ایشان دست از این ناحیه نکشیدند و در نهایت آنجا را تصرف کردند.[34]

به مرور زمان بسیاری از فرماندهان و کارگزاران مغولی مرید او و پس از او مرید خاندانش شدند و توسط آنان به اسلام گرویدند.[35]

غازان خان سر سپرده خاندان مولوی بود و اینگونه بیت معروف مولوی به تحقق پیوست:

تو ز تاتار هراسی که خدا را نشناسی        که دو صد رایت ایمان سوی تاتار برآرم

غازان خان که در دوران فرزند مولانا می زیست مولویان را تقویت کرد و قونیه را همچنان از گزند مغولان مصون داشت.[36]

 

 

 

فصل چهارم: ارتباط مولانا با سلاطین دربار

 

پدر مولانا در بلخ و خراسان از اعتبار و شهرت كافي برخوردار بوده است.خوارزمشاه كه قدرت و اعتباري فراوان در بلاد اسلام برپا نموده بود به سلطان العلماء عنايت داشت.اما گويا اين توجه تا بدان حد نبوده است كه بهاءولد از سلطان انتظار داشته است.گاهي سلطان بهمراه استادش امام فخر رازي در پاي منبرش حضور مي يافته است. اما يا قرب بيشتر فخر رازي يا برخي گزارشات از نحوه سخن گفتن سلطان العلماء در نزد سلطان خوارزمي موجب رنجش سلطان شده است. ظاهراٌ گروه سلطان چنين به وي القاء كرده بودند كه او چشم به تخت شاهي دارد.[37]

 اين نظريه به سهولت ترديد پذير است. زيرا نه شرايط سياسي و نه سلوك بهاء ولد با چنين روايتهايي نمي خواند. البته پذيرفتني است كه بهاء ولد؛ چنانكه خود وي در معارف تصريح مي كند؛ وقتي در يك مجلس؛ فخر رازي و شاگرد وي زين كشي را با خود خوارزمشاه و در پيش روي سلطان"مبتدا" خوانده باشد. چه نظير اينگونه عتابها در فرهنگ صوفيانه محل اعتبار دارد. اما اينكه بهاء ولد در كجا و در چه مقطعي از عمرش چنين برخوردي را روا داشته باشد چندان روشن نيست.[38]

مولانا توانسته بود نیروی خود و خانواده اش را در جامعه که در مورد پدرش با نیروی سلاطین برابری می کرد نه تنها حفظ کند بلکه افزایش دهد؛ و بر جانها و اندیشه ها حکم راند. با این همه از کج اندیشی، خردنگری و منافق صفتی بعضی مردمان بخصوص دولتمردان در آن وانفسای زمانه که مغول بر آسیای صغیر سیطره یافته، آداب اجتماعی و بخصوص سنت های اخلاقی دگرگونی یافته بود در عذاب بود.[39]

از بعضی از روحانیان قشری که بگذریم تقریباً همه شخصیت های سپاهی، اداری، روحانی و انبوه مردم، از اصناف و گروه های گوناگون معتقد به مولانا جلال الدین بودند. از میان عمده ترین آنان چنانکه بحث آن گذشت می توان سلطان کیقباد، سلطان رکن الدین، سلطان عزالدین، معین الدین پروانه، امیر بدرالدین گهرتاش، اتابک سلطان علاء الدین جلال الدین قرطای وزیر، شمس الدین اصفهانی وزیر، نورالدین جاجا حاکم شهر قیر، تاج الدین معتز خراسانی امیر و فرمانده را برشمرد.[40]

همچنین با وزیران و امرائی نظیر: جلال الدین­ قراطای­ وزیر، بدر الدّین­ گهرتاش، نور الدّین­ جاجا حکمران شهر قیـر علم الدّین­قیصر، امین ­الدّین ­میکائیل ­نایب­السّلطنه، مجد­ الدّین­ اتابک  داماد معین­ الدّین­ پروانه و رئیس دیوان[41] مخصوصاً تاج­ الدّین­ معتزّ­ خراسانی و نیز وزیر پر نفوذ و قدرتمند معین­ الدّین­ پروانه که بدون نظر او هیچ امر مهمّی از امور کشور روم نظیر عزل و نصب فرمانروایان و قضات صورت نمی گرفت، روابط خوبی داشت علاوه بر آن­که مولوی میان سلاطین و دولتمردان، با افراد قدرتمند و ذی­ نفوذی مرتبط بود، مریدانی از میان همسران آن­ها داشت.[42] گرجی­خاتون دختر غیاث­الدّین کیخسرو­دوم، همسر معین­الدّین­پروانه، گوماج­خاتون همسر سلطان­رکن­الدّین و نیز همسر امین­الدّین­میکائیل که طبق نقل احمد­افلاکی شب های جمعه، زنان قونیه در منزل وی گرد می آمدند و مولوی در حضور آن­ها مجلس سماع بر پا می­کرد، از آن جمله بودند.[43] از جانب این مریدان و غیر آن­ها، علاوه برحمایت­های سیاسی، هدایا و کمک­های اقتصادی زیادی به دست مولوی می­رسید و مولوی بنا بر نقل، میان مریدان خویش تقسیم می­کرد.[44] با وجود این روابط حسنه و تعلّقات مراد و مریدی صوفیانه مولوی با سلاطین  و دولتمردان عصر خود و با عنایت به محیط اباحی­گری قونیه و نیز مطرح نبودن آیین و کیش در مرام صوفیانه، ادّعای تقیّه مولوی که توسط برخی مطرح شده، پذیرفتنی نیست. 

قدرتمندان کشور از مولانا کمک و نیروی فکری می گرفتند و نصایحش را بکار می بستند. معین الدین پروانه در کارها، دستورهای وی را مد نظر می داشت و در امور سیاسی، مریدوار تحت تأثیر وی بود.[45]

به دنبال توطئه های درباری، عزالدین از سلطنت خلع شد و رکن الدین به حکومت رسید در حالیکه صدارت و فرماندهی سپاه در دست معین الدین پروانه بود. روابط عزالدین کیکاووس را با مولانا جلال الدین بسیار کم رنگ می یابیم. زیرا احتمالاً مولانا او را سیاستمداری قابل و هوشیار نیافته بود. عزالدین ابتدا از عظمت نیروی مولانا غافل و غرور فرمانروایی بر او فائق بود. روزی از یکی از نزدیکان خود دلیل ارادت بسیار و مریدگونه او را نسبت به مولانا پرسید و او شمه ای از اهمیت و کرامات وی بازگفت. پس سلطان تمایل یافت که مولانا را ببیند. به خانه او رفت ولی نه تنها مورد احترام قرار نگرفت بلکه مورد بی مهری نیز واقع شد. افلاکی این روایت را به تفصیل شرح داده است. این بی اعتنایی از یک سو و ارادت ورزی سلطان از سوی دیگر نمایانگر عدم توفیق عزالدین در کار مملکت و نیروی سیاسی اجتماعی مولانا جلال الدین می باشد؛ که توانسته بود بر شوکت و اقتدار نابجای او فائق آید.[46]

سلطان رکن الدین بن سلیمان شاه و همسرش از مریدان مولانا به شمار می رفتند. چنین می نماید که در کار سیاسی رکن الدین خلل وارد شده بود و در اثر ندانم کاری ها، مغولان را به جنگ برانگیخته بود که روش او مورد تأیید معین الدین پروانه نبود. مغولان در روم نیروی فراوان یافته بر آسیای صغیر مسلط شده بودند و عملاًُ حکومت از دست سلجوقیان بیرون رفته بود. رکن الدین برای جلوگیری از این نیروی روزافزون از قونیه به شهر آق سرا رفت. مولانا او را از این سفر و این اقدام منع کرد و بر حذر داشت ولی سلطان این راهنمایی را نپذیرفت و رفت و سرانجام به دنبال توطئه ای در همان شهر به دست دشمنان به قتل رسید. او را با زه کمان خفه کردند و چنین شایع شد که چون مولانا از او رنجیده خاطر گشته بود عاقبت به دنبال مسائل سیاسی بقتل رسید. آیا نمی توان انگاشت که علت رویگردانی سلطان از مولانا و برگزیدن مریدی دیگر مربوط به دسته بندی های سیاسی بوده است؟ در هر صورت بعدها به گونه ای اغراض آمیز شایع شد که در آن لحظه که می خواستند رکن الدین را خفه سازند او فریاد زد: مولانا، مولانا... و مولانا در مدرسه اش دو انگشت خود را در گوش نهاد و غزلی سرود که مطلعش این است:

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم            در این سرای فنا چشمه حیات منم

و سپس افزود: در آن عالم احوالش نیکو باشد. با در نظر گرفتن این مسئله که به احتمال قریب به یقین در قتل رکن الدین، معین الدین پروانه دخالت داشته است. و این شخصیت مهم تحت تأثیر فراوان مولانا بوده می توان چنین تصور کرد که در فعل و انفعالات سیاسی دربار نظر مولانا محفوظ می گشته است.[47]

معین الدین پروانه از یک سو معتمد ایلخانان در آسیای صغیر بود و از سوی دیگر با سلاطین مصر و شام رابطه داشت و در آخر هم جان خود را بر سر این کار گذاشت چرا که او به یکی از خطرناکترین جرایم این دوره یعنی داشتن رابطه همکاری با مصر و شام متهم شد.[48]

معين الدين پروانه در سال 675 ه.ق کشته شد. او در عهد ضعف سلاجقه روم در حقيقت سمت نيابت ايلخان را در آن سرزمين داشت. از بندگيها و ارادتهاى او نسبت بمولوى مطالبى بتكرار در مناقب العارفين نقل شده است. معين الدين غالبا براى استماع مجالس «مولانا» به «مدرسه» او مى‏رفت و بهمين سبب هم قسمتى از «فيه ما فيه» كه حاوى خلاصه‏يى از مجالس مولويست خطاب بهمين معين الدين پروانه است و از آنچه در مناقب العارفين و فيه ما فيه مى‏توان دريافت چنين معلومست كه مولوى گاه با اين سلاطين و بزرگان از سر استكبار و بى‏نيازى معامله مى‏كرد.[49]

روزی معین الدین پروانه از مولانا پرسید انقضای مدت دولت چنگیزخان کی خواهد بود و عاقبت ایشان چه می شود؟ فرمود: چون پدر من از خوارزمشاه رنجیده شده و بغایت رنجیده از بلخ عزیمت کرد از خدا خواست که از او انتقام کشد و این انتقام کشیدن که همان تهاجم مغول بود حق تعالی از جانب مشرق بیرون آورد و تختگاه بلخ در خراسان را خراب کردند. سبب زوال دولت آن طایفه وقتی باشد که اولاد و اخلاف و احفاد ما را خوار دارند و بدیشان جفا کنند و زحمتی رسانند.[50]

مولانا آشکارا معین الدین را بر ضد مغولان برانگیخت. این گونه مولانا دعاها کرده فرمود که در پیشانی معین الدین پروانه نوری هست سلیمانی که اگر آهنگ کند ملک مغرب و مشرق را فروگیرد و آن نور عشق ماست. پس از درگذشت مولانا جلال الدین، معین الدین پروانه راه و رسم وی و مولویان را رها نساخت و مرید فرزندش سلطان ولد شد. در شهر قیساریه مدرسه بزرگ و معتبری برای او ساخت و مدرسان بزرگی برای آن معین کرد. از جمله آنان مولانا قطب الدین شیرازی بود که به مولانا ارادت داشت. خاندان معین الدوله نیز همگی به سلطان ولد سرسپرده بودند.[51]

یکی از مهم ترین و اولین شکست های مغولان پس از شکست دمشق در زمان اباقا و در محلی به نام ابلستین بود که این شکست شهرت فوق العاده یافت  و نقش کارساز معین الدوله پروانه در این میان بوضوح نمایان است و سرانجام نیز جان خود را در این راه از دست داد. معین الدین پروانه در شکست مغولان در ابلستین مهمترین نقش را ایفا کرده بود.[52]

 

 

نتیجه گیری:

 

ادبیات، آیینه اوضاع و احوال جامعه است؛ تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بر ذهن بیدار شاعران و نویسندگان اثر می گذارد. حمله مغول به ایران که ویرانی شهر ها و آبادی ها را در پی داشت سبب خلأ روحی و معنوی جامعه و رواج ناهنجاری های رفتاری و در هم ریختن ارزش های انسانی بسیاری گردید. مولوی نیز با این حادثه تاریخی رو در رو بود. او با استفاده از روحیه عارفانه سعی داشت به مردمان روزگار خود آرامش بدهد و آنان را به زهد و معنویت فرا بخواند تا بهتر بتوانند مصائب روزگار را تحمل کنند. با تأمل در آثار او می توان نشانه هایی از بازتاب این فتنه و آشوب سیاسی و اجتماعی را پیدا کرد. این در حالی است که عده ای از منتقدان مولوی را متهم می کنند که در جریان حمله مغول مهر سکوت بر لب داشته و در احوال خوش عرفانی خویش غرق بوده است. مولوی در یکی از ابیات معروف خویش می گوید:

یک دست جام باده و یک دست زلف یار             رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

رقصی که مولانا آن را در میانه میدان آرزو می کند معنایی جز ارتباط مستقیم با جامعه نداشته است وگرنه هر کسی می تواند کنج عزلت اختیار کرده و خود را عارف بنامد. مولانا عرفان را به دربار هم کشانید. رابطه محبت آمیزی که با سلاطین برقرار کرد نشان از بی تفاوت نبودن او نسبت به تصمیمات حکومتی بود. او خود را از جنس مردم می دانست نه بالاتر از آنان لذا تمام تلاش خود را کرد تا بتواند به آنها کمک کند. چگونه ممکن است تأثیر تعالیم او بر سلاطین عصرش را نادیده گرفت در حالیکه تاریخ گواه این است که ایشان، شیفتگان مولانا بودند. معین الدین پروانه نمونه ای از آنهاست.

 

 

منابع و مآخذ:


-[1] گولپينارلي، عبدالباقي: مولانا جلال الدين، ترجمه توفيق سبحاني، تهران، پژوهشگاه علوم انساني، 1375، چاپ سوم ، ص37.

-[2] یازیجی، تحسین: «مولانا جلال الدین رومی و ورود او به آسیای صغیر»، کتاب مولانا از دیدگاه ترکان و ایرانیان، گردآوری رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران (آنکارا)، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1369، ص 32.

-[3] زرين كوب، عبدالحسین: پله پله تا ملاقات خدا، تهران، انتشارات علمي، 1379، چاپ شانزدهم، ص65.

[4] - صفا، ذبیح الله: تاریخ ادبیات ایران، جلد سوم، تهران، انتشارات فردوس، 1378، چاپ هشتم، ص452.

[5] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 231.

[6] - بياني، شيرين : دين و دولت در عصر مغول، جلد دوم، تهران، انتشارات مركز نشر دانشگاهي، 1371، چاپ اول، ص696.

[7] - اقبال آشتیانی، عباس: تاریخ مغول، تهران، سپهر ادب، 1388، ص 540.

[8] - مولانا، جلال الدین محمد بن محمد: فیه ما فیه (مقالات مولانا)، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، ویرایش فرشته میلاد، تهران، خیام، 1387، صص 21-18.

- [9] زرين كوب، عبدالحسین: پله پله تا ملاقات خدا، تهران، انتشارات علمي، 1379، چاپ شانزدهم، ص34.

[10]-  همان، ص60.

[11]-  بياني، شيرين : دين و دولت در عصر مغول، جلد دوم، تهران، انتشارات مركز نشر دانشگاهي، 1371، چاپ اول، ص686.

[12] - اقبال آشتیانی، عباس: تاریخ مغول، تهران، سپهر ادب، 1388، ص 540.

[13]- بياني، شيرين : دين و دولت در عصر مغول، جلد دوم، تهران، انتشارات مركز نشر دانشگاهي، 1371، چاپ اول، ص696.

[14] - حكيميان، ابوالفتح: «شعرپارسي دردربار سلاجقه روم»، نشریه هنر و مردم،  دوره12،  شماره 138،  فروردين1353، صص 42-47.

-[15] ابن بي‌بي، يحيي بن محمد: اخبار سلاجقه روم با متن کامل مختصر سلجوقنامه ابن بي‌بي، مقدمه، اهتمام مارتين تئودور هوتسما، تصحیح محمد جواد مشکور، تهران، کتابفروشي تهران، 1350، ص ۱۲۴.

[16] - صفا، ذبیح الله: تاریخ ادبیات ایران، جلد سوم، تهران، انتشارات فردوس، 1378، چاپ هشتم، ص452.

[17]- زرين كوب، عبدالحسين: سرني، جلد اول، تهران، انتشارات علمي، 1368 ، ص91.

- [18] گولپينارلي، عبدالباقي: مولانا جلال الدين، ترجمه توفيق سبحاني، تهران، پژوهشگاه علوم انساني، 1375، چاپ سوم ، ص99.

[19] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 229.

[20] - یاحقی، محمدجعفر: «مولوی و مغولان»، فصل نامه تخصصی مولانا پژوهی، سال پنجم، شماره دهم، بهار 1390، ص 13.

[21] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 237.

[22] - یاحقی، محمدجعفر: «مولوی و مغولان»، فصل نامه تخصصی مولانا پژوهی، سال پنجم، شماره دهم، بهار 1390، صص  16-15.

[23]- بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 235.

[24] - گولپينارلي، عبدالباقي: مولانا جلال الدين، ترجمه توفيق سبحاني، تهران، پژوهشگاه علوم انساني، 1375، چاپ سوم ، ص94

[25] - زماني، کریم: شرح جامع مثنوي معنوي، تهران، انتشارات علمي، 1377، ص 80.

[26] - زرين كوب، عبدالحسین: پله پله تا ملاقات خدا، تهران، انتشارات علمي، 1379، چاپ شانزدهم، ص39

[27] - یاحقی، محمدجعفر: «مولوی و مغولان»، فصل نامه تخصصی مولانا پژوهی، سال پنجم، شماره دهم، بهار 1390، صص    8-7.

[28] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 229.

[29] - یاحقی، محمدجعفر: «مولوی و مغولان»، فصل نامه تخصصی مولانا پژوهی، سال پنجم، شماره دهم، بهار 1390، ص1.

[30] - همان، ص18.

[31] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 231.

[32] - یاحقی، محمدجعفر: «مولوی و مغولان»، فصل نامه تخصصی مولانا پژوهی، سال پنجم، شماره دهم، بهار 1390، صص   10 - 9

[33] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 236.

[34] - یاحقی، محمدجعفر: «مولوی و مغولان»، فصل نامه تخصصی مولانا پژوهی، سال پنجم، شماره دهم، بهار 1390، ص3.

[35] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 237.

[36] - همان، صص 243-242.

[37] - بياني، شيرين : دين و دولت در عصر مغول، جلد دوم، تهران، انتشارات مركز نشر دانشگاهي، 1371، چاپ اول، ص685.

[38] - زرين كوب، عبدالحسين: سرني، جلد اول، تهران، انتشارات علمي، 1368 ، ص74.

[39] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 230.

 

[40] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 226.

[41] - زرين كوب، عبدالحسین: پله پله تا ملاقات خدا، تهران، انتشارات علمي، 1379، چاپ شانزدهم، ­ص۳۲۱.

[42] - ابن بي‌بي، يحيي بن محمد: اخبار سلاجقه روم با متن کامل مختصر سلجوقنامه ابن بي‌بي، مقدمه، اهتمام مارتين تئودور هوتسما، تصحیح محمد جواد مشکور، تهران، کتابفروشي تهران، 1350، ص ۱۲۴.

[43] - افلاکي، احمد بن اخي ناطور: مناقب­ العارفین، ترجمه فرشید اقبال، تهران، اقبال، 1386، ص۴۲۵.

[44] - مولوي، جلال‌الدين محمد بن محمد: نقدی­ بر­ مثنوی، تفسیر علی اکبر مصلایی، قم، انتشارات انصاریان، 1375، صص 59-58.

[45] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 227.

 

[46] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، صص 232-231.

[47] - همان، صص 234-232.

[48] - یاحقی، محمدجعفر: «مولوی و مغولان»، فصل نامه تخصصی مولانا پژوهی، سال پنجم، شماره دهم، بهار 1390، ص9.

[49] - صفا، ذبیح الله: تاریخ ادبیات ایران، جلد سوم، تهران، انتشارات فردوس، 1378، چاپ هشتم، ص457.

[50] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 239.

[51] - همان، ص 240.

[52] - بیانی، شیرین: دمساز دوصد کیش، تهران، جامی، 1384، ص 241.